تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 574

مساهمون:

ص٥٧٤
وى كنيزكى 56 مغنى سماع مىكرد . آن درويش آواز سماع بشيند كه كنيزك مىكرد و اين بيت مىگفت 57 :
كل يوم تتلون غير هذا بك احسن 58 * كل يوم تتحول غير هذا بك اجمل 59
آن درويش را خوش آمد و آن برو خورد و به برگ وى بود 60 ، در رقص ايستاد و مىگفت 61 : يا جارية باللّه و بحياة مولاك لاعدت على هذا البيت . كنيزك تكرار مىكرد . خواجه با كنيزك 62 گفت : چرا بنگدرى ، تكرار 63 مىكنى ؟ گفت : در زير كوشك درويشى است ، خوش گشته است ، از بهر 64 وى مىگويم . آن مرد 65 سر فروكرد و آن غريب را ديد ، خوش گشته و پاى مىكوفت 66 . به آخر سخنى بگفت و بانگى بزد 67 و بيفتاد و جان بداد 68 . آن مهتر كوشك در انديشيد 69 و حال بر وى بگشت و كنيزك آزاد كرد 70 و پيران شهر را بخواند 71 و بر آن جوان درويش نماز كردند و دفن كردند و پيران را گفت 72 : مرا شناسيد ، من فلان بن فلانم ، شما را گواه كنم كه هرچه مراست 73 از ضياع و املاك ، همه سبيل و وقف 74 كردم بر درويشان 75 و كنيزك آزاد كردم و كوشك سبيل كردم و باقى هرچه در دست داشت 76 بداد از زر و سيم ، و جامه بيرون كرد و ازارى بربست 77 و مرقع در پوشيد و ردائى برافكند و روى نهاد در باديه و رفت . و مردمان مىنگريستند 78 تا از چشم ايشان غايب گشت 79 و چشم‌ها گريان 80 . پس از آن كس وى را 81 نديد و خبر وى نشنيد . بو الحسين دراجى و فوطى حكايت كنند 82 اين را . دراج گويد : و ما رأيت احسن من ذلك اليوم او كلاما هذا معناه 83 . 10 - شيخ بو عبد اللّه 84 جلا گويد كه : به مغرب دو چيز ديدم سخت شگفت : يكى در جامع قيروان مردى ديدم كه به صف‌ها برمىگشت و مىشكافت و از مردمان 85 چيزى مىخواست و مىگفت : ايها الناس ، تصدقوا على فانى كنت رجلا صوفيا فضعفت . و ديگر دو پير ديدم آنجا يكى نام جبله و نام ديگر زريق 86 و هريكى