5 - شيخ الاسلام گفت 25 : شيخ بو عبد اللّه باكو گفت كه ايوب نجار در خانهء قزوينى ، به مكه ، در سماع بود . گويند چيزى برخواند به پارسى وى برخاست و رقص كرد و بانگى بكرد 26 و بر جاى مرده بيفتاد 27 .
6 - وقتى ديگر شيخ الاسلام اين حكايت كرد و گفت 28 .
ايوب نجار گوزپشت بود و پيش او چيزى برخواندند به پارسى 29 . او برخاست 30 و رقص كرد با پشت راست 31 . آنگاه گفت : نفير از تو ، و بيفتاد و بىهوش شد ، سه روز چنان مىبود و برفت 32 .
7 - شيخ الاسلام گفت كه : بو الفرج 33 ورثانى گويد كه : ابو القاسم 34 سايح جايى نشسته بود 35 در مهمانى با قومى 36 . گويندهاى برخواند 37 :
كل بيت انت ساكنه * غير محتاج الى السرج 38
وجهك المامول 39 حجتنا * يوم يأتى الناس بالحجج
لا اتاح اللّه لى فرجا 40 * يوما ادعوا منك بالفرج 41
بوالقاسم 42 سايح دست راست برآورد ، بانگى بكرد 43 و بيفتاد . بپاسيدند 44 ، برفته بود . رحمه اللّه 45 .
8 - شيخ الاسلام گفت كه : محمد عمر نشابورى گويد 46 كه : وقتى چيزى 47 افتاده بود مردمان را ، از شهر بيرون رفته بودند . در مسجد 48 درويشى بود با كنجى ، و من بودم در مسجد . گويندهاى درآمد . درويش وى را گفت 49 : مرا ايدر چيزى بگوى . وى برخواند 50 :
القيت بينى 51 و بين الحب معرفة * لا تنقضى ابدا او تنقضى الابد
لاخرجن من الدنيا و حبكم * بين الجوانح لم يشعر به احد
آن 52 درويش بيفتاد و مىطپيد ، تا ميان دو نماز ، آنگه بياراميد . چون بنگرستم وى برفته بود 53 .
9 - شيخ الاسلام گفت كه : صوفى در شهر ابله مىرفت 54 - ميان بصره و كوفه است - به نزديك كوشكى رسيد سخت نيكو 55 ، و بر آن كوشك مهترى بود ، پيش