4 - شيخ الاسلام گفت كه : بو على مشتولى از مشتول بيامد به بصره 52 به زيارت شيخ با يعقوب 53 سوسى . در بصره مىگشت ، از كس باز نمىخواست 54 كه خانهى وى كجاست ؟ تا روزى به كوئى 55 فروشد ، دكان حلاج بود ، شاگردكى بد بر آن دكان ، نزديك او رفت 56 . پرسيد كه : حجرهى شيخ با يعقوب مىبايد . گفت : ترا او مىبايد ؟
گفت : آرى . گفت : تو به او شوى 57 ، ترا گويد كه : گرد كردار گرد ، كه هركه بر او شود اين گويد 58 . گفت : آنكه در حجرهى او زينهى بود و بران زينه دركى بود .
وى رفت و دست به در حجرهى وى بازنهاد 59 . آواز آمد كه درآى . درشد 60 .
او را گفت : بيا بنشين ، من ترا نگويم كه برو گرد كردار گرد . بيا بنشين ، يعنى اين كار نه همه آن است ، چيزيست مه از كردار تو 61 .
5 - شيخ الاسلام گفت كه :
بو على 62 رازى گويد : اذا رأيت اللّه عز و جلّ يوحشك من خلقه ، فاعلم انه يريد ان يؤنسك بنفسه . كه اللّه 63 بينى كه ترا از خلق خود مى وحشت كند ، از حاضر نياسائى و غايب نجوئى ، دان كه مراد او آن است كه ترا با خود آرام 64 دهد و انس .
6 - شيخ الاسلام گفت كه :
بو على خيران 65 گفت : اذا استند الرجل نام عقله .
7 - شيخ الاسلام گفت : چون بيدار بود مرد ، معلق بود 66 .
و من طبقة الرابعة ايضا 67
مرتعش 68
.
1 - شيخ الاسلام گفت كه : نام وى عبد اللّه بن محمد است . كنيت او ابو محمد نشابورى است 69 ، از محلهى حيره . به بغداد بود 70 ، يگانهى مشايخ عراقايد و از ائمهى ايشان 71 . از اصحاب با حفص بود ، و جنيد را ديده و سيد است 72 .
2 - گفت : عجايب عراق سهايد 73 : زعقهى شبلى ، و نكتهى مرتعش و حكايات جعفر خلدى 74 .