حاجت نيست و صبر مىتوانم كه كنم 22 ، و علم آن بود كه مى خداى بايد پرستيد 23 ، و نه روا بود كه در خون خود بم 24 ، آب بر بايد گرفت ، نبايد كه باز آب نيابم 25 . بو تراب سر او بديد او آن سر ازو نهان نتوانست داشت 26 ، بو جعفر از آن 27 برو بوغست .
شيخ الاسلام گفت كه :
معاذ مصرى .
1 - كنيت او ابو جعفر است ، استاد شيخ ابو الحسن سيروانى كهينايد 28 .
2 - شيخ معاذ گويد كه : از بو جعفر 29 حداد مصرى پرسيدم و از ابن البرقى 30 ، ابو عبد اللّه ، كه : تصوف چيست ؟ - ابن البرقى و بو جعفر مصرى 31 هر دو به مصر بودهاند ، و ابن البرقى ، ابو عبد اللّه البرقى 32 ، من كبار مشايخ مصر ، من المتفرسين و المتقدمين 33 -
هر دو جواب دادند كه 34 : تصوف اثر اوست به زمين ، گاه آشكارا كند و گاه پنهان 35 .
3 - شيخ الاسلام گفت كه 36 : ار هزار سال بزيى ، از مخلوق درين باب چنين نشنوى مه ازين ، آسمان و زمين و فلك و همه 37 صنايع خويش آشكارا باز نمود ، در هيچچيز 38 چنان آشكارا نيست كه در ديدهى دوست از آن خود 39 . اين جستن دوستان او و سفر و زيارت ايشان 40 از بهر اين است ، نه روا بود هيچ مرقعپوش را كه روز 41 او شب شود ، تا اين بنهداند . به ديدار او روح در تن روح بود ، و به ديدار دوستى 42 از آن او ، در روح تو روح بود .
4 - شيخ الاسلام گفت كه : بو على 43 كاتب فرا بو عثمان مغربى گفت كه :
ابن البرقى بيمار بود ، شربتى آب فراو دادند ، نخورد . گفت : در مملكت حادثهاى افتاده ، تا به جاى نيارم ، نياشامم 44 . سيزده روز چيزى نخورد ، تا خبر آمد كه قرامطه در حرم افتادهاند و خلق بكشتند و ركن حجر اسود بشكستند ، پس