جملهى آن جامه چيزى برگرفتم و دادم 91 به يار خود كه چيزى آر ، تا بخوريم .
وى رفت به بازار . ساعتى بودم 92 كه وى آمد و خلقى 93 عظيم در وى آويخته درآمدند و مرا نيز بگرفتند و مىكشيدند .
گفتم : چه بود آخر چيزى بگوييد ؟ ! گفتند 94 : پسر رئيس حله 95 . امروز سه روز است كه با ديد نيست 96 ، جامهى وى با شما مىياويم 97 در بازار . ما را بردند پيش رئيس و بنشستيم 98 . گفت : پسر من كو كه جامهى وى با شماست ؟
بگوييد راست كه قصه چيست ؟ وى را قصه 99 باز گفتيم از اول تا آخر . وى بگريست و روى در 100 آسمان كرد و گفت : الحمد للّه ، كه از صلب من چنوئى 101 بود كه ترا شايست .
12 - شيخ الاسلام گفت 102 : همه خلق زنده از مرده ميراث برند 103 ، مگر اين طايفه كه مرده از زنده ميراث برد ، و گفت 104 : هيچكس با پيرى 105 از خداوندان ولايت صحبت ندارد 106 بصدق كه نه چون او برود ، از احوال و ولايت وى چيزى ميراث برد يا همه 107 .
اختلاف نسخهها
( 1 ) - الف : و من طبقة الثالثة .
( 2 ) - ب : عطا بن الآدمى .
( 3 ) - ج ، د : محمد بن سهل .
( 4 ) - ب : الآدمى بغدادى است . ج : + بغدادى است . د : « البغدادى » ندارد .
( 5 ) - ب : و از ظرفاى صوفيان . د : مشايخ و از طريفان .
( 6 ) - الف : و كتب دارد بسيار فهم قرآن .
ج : و كتب است بسيار فهم قرآن . د :
و كتب بسيارست در فهم قرآن .
( 7 ) - د : به زبان .
( 8 ) - ب ، ج : صاحب تصنيف است .
( 9 ) - ب ، د : صحبت داشته با . ج صحبت كرده با .
( 10 ) - الف : و شاگرد او بود . ب : شاگرد او آيد .
( 11 ) - د : ابو سعيد .
( 12 ) - د : بزرگ داشتى .
( 13 ) - ج : و ابن العطاء . د : و ابن العطار و ابن عطاء .
( 14 ) - ب ، د : « كه » ندارد .
( 15 ) - ب : احدى عشر .
( 16 ) - الف : و ده پسر او در . د : ده پسر و برادر .
( 17 ) - ب : كشته شد بهيكبار . د : هبيره بكشتند بهيكبار .
( 18 ) - الف : بلاء ده . د : بلاى ده .
( 19 ) - ده پسر وى در راه حج بكشتند .
( 20 ) - ب : حلاج را بكشته بود ابو العباس را گفت . د : ابو العباس را .