نگاه داشت ( 51 ) . چيزى آورد بخورديم . روى داديم ، به دريا رسيديم . به كران دريا آن ديگر 52 پاره زر داديم فرا ملاح ، تا ما را 53 در مركب نشاند و رفتيم ، دو روز بوديم ، در آن مركب درويشى بود در كنجى 54 سر فروبرده ، وقت نماز بودى ، نماز بكردى و سر 55 در مرقع فروبردى .
من فراز شدم 56 ، وى را گفتم : ما ياران توئيم ، ار چيزى به كار بايد بگو 57 . گفت :
بايد بگويم . گفتم : بگوى . گفت : فردا 58 نماز پيشين بكنم . من بروم از دنيا 59 ، شما خواهيد از ملاح تا شما را باشط برد ، ار ازين جامهى من چيزى وى را بايد داد 60 بدهيد . چون باكرانه شويد ، درختستان 61 بينيد ، در زير درختى 62 كه مه است همه سازوبرگ من نهاده يابيد 63 ، مرا بسازيد و آنجا دفن كنيت 64 ، و اين مرقع من ضايع مكنيت 65 ، برگيريد 66 ، چون به حله 67 رسيد ، برنائى 68 بينيد ظريف و لطيف 69 ، اين مرقع از شما بازخواهد ، به او دهيد . گفتم : چنين كنيم 70 .
ديگر روز نماز پيشين بكرد و سر در مرقع 71 فروبرد . چون فراز شديم 72 ، برفته بود . ملاح را گفتيم : اين يار ما برفت ، ما را باشط 73 بر تا وى را دفن كنيم . گفت :
چنين كنم 74 . باشط شديم ، درختستان ديديم و درختى ديديم مه در ميان آن 75 ، آنجا فراز شديم 76 ، گورى ديديم كنده و ساز و حنوط وى با پيرايه 77 آنجا نهاده .
وى را بساختيم و دفن كرديم و مرقع وى برگرفتيم و روى به حله 78 نهاديم .
برنائى پذيرهء ما آمد 79 ، بر آن نشان كه او گفته بود ، فرا ما گفت كه : آن 80 وديعت بياريد . گفتيم : چنين كنيم . گفتيم : از بهر 81 خداى را با تو سخنى بگوئيم 82 . گفت :
بگوييد . گفتيم 83 : او چه مرد بود و تو چه مردى ، و اين چه قصه است ؟ گفت : او درويشى بود ، ميراثى 84 داشت ، وارث طلب كرد ، مرا به او نمودند . اكنون شما ميراث با من سپاريد و رويد 85 . آن را به وى سپرديم . گفت : شما اينجا باشيد تا بازآيم 86 . از چشم ما غايب شد و آن مرقع در پوشيد 87 و جامهى خود پاك بيرون كرد و گفت : اين به حكم شماست ، و رفت با آن مرقع 88 .
ما در مسجد حله شديم دو روز 89 آنجا بوديم ، چيزى فتوح نبود . از آن 90
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 359
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٣٥٩