اعرف الناس بالله اشدهم تحيرا فيه . و قال : من اخذ التوحيد بالتقليد فهو عن الطريق بعيد .
8 - شيخ الاسلام گفت كه 20 : شيخ با يعقوب 21 خراط عسقلانى گويد كه : در بو الحسين نورى شدم با محبرهاى 22 مرا گفت : اى پسر ، مىخواهى كه چيزى 23 نويسى ؟ گفتم : آرى ، گفت 24 : بنويس ، بر من 25 املا كرد ور بديهه 26 :
محونا و اثبتم سوادا معجما 27 * بتقويم الفاظ على اورق جدد 28
حجبتم بها عن فقه مستنبط النهى 29 * الى منتهى الغايات فى سرمد الابد
فهوم 30 بدت من غيبة لعقولهم * تكاثف 31 امطار هواطلها مدد
حدانى على تذكار كم نصح ناصح * الى كم ارى 32 يصفحن اوراقكم عدد
شيخ الاسلام گفت :
با يعقوب 33
مىدانى .
1 - از مشايخ نصيبين است 34 .
2 - شبلى به مصر مىشد از بغداد به حلالى خواستن 35 آن وقت كه عمل داشته بود ، اسب در زمين كسى 36 كرده بود ، كه پدر وى حاجب الحجاب خليفه بود .
چون شبلى 37 به مصر مىشد ، گذر وى بر شيخ با يعقوب مىدانى 38 بود ، پذيرهى شبلى آمد 39 . وى 40 آن وقت به نوى فرازين كار مىنگريست 41 ، و اول ارادت وى بود 42 . مردى فربه 43 بود ، شبلى دست بر روى وى فرود 44 آورد ، گفت : جبرك اللّه 45 .
خداى ترا هوبره كناد 46 ! با يعقوب گفت : آمين . مردمان گفتند 47 : اين چيست كه وى به وى گفت 48 ، چنان كه فرا كودك گويند 49 و پس بود وى را آنچه بود 50 .
شيخ الاسلام گفت كه 51 من :
با يعقوب كورتى 52
.
1 - ديدهام ، پير روشن 53 بود و صاحب وقت و كرامات بود ، پيوسته لت داشتى 54 در دست ، و استرهاى بر ميان آن بسته 55 . وى را گفتند : اين بارى 56 چيست ؟ گفت :
اين هم فنى است 57 .