4 - اما آنچه دانى ، خداى اوايد ، يگانهى بىهمتا 16 .
و اشارت از 17 مشير شرك است ، يعنى شرك خفى ، شرك 18 كمين در توحيد صوفيان كه اشارت را اشارت كنندهاى بود فراهست ، و او در دوگانگى درنايد ، كه در حقيقت هست به حقيقت اوست و بس ، ديگر همه عللاند و حدث . نموده بيهانه 19 ، و بوده و 20 هست او يگانه 21 .
الا كل شىء ما خلا اللّه باطل 22 .
5 - اگر كسى گويد كه در قرآن هو الذى است بسيار ، اين اشارت است 23 خود را .
او حاضر 24 ، فرا حاضر در حضور مىگويد و مى تلقين كند كه : او هو الذى نه چنان بود كه غايب غافل 25 مىگويد كه او .
6 - قومى از اشارت گريختند و تلبيس كردند گفتند 26 كه : من ، اما تا از خود بنهرستند نگفتند كه من 27 ، كه 28 در ديدهى تحقيق وى جز از يكى بنماند 29 .
در عين وحدانيت ، علل و حدث 30 ساقط گشت ، آنگه اشارت را جاى نماند . مضطر گشت در گفت و عبارت . گفت 31 كه : من ، و گوينده نماند و نبود خود جز ز حق ، كه 32 محقق گويد كه من نه او بود و مزدور گويد كه او نه او بود ، من و او اشارت كردن توحيد نبود ، كه 33 شرك بود خفى 34 .
7 - توحيد نه آن بود كه گوئى : كه او و تو بى 35 . توحيد آن بود كه : من و تو نه بىاو 36 ، بود همه 37 . تصوف ازو نشان است 38 . اما نشان اين و برهان اين حيات است نه علم . درين كار ، مرد مىگويد كه من ، آن نه اين منايد كه ايدرفرا 39 يعنى نفس .
8 - اما آن كس كه در وقت حضرت و مشاهدت ، چشم او به عين توحيد افتاده بود ، هرچه جز حق باطل شده بود ، سخن گويد يا چيزى كند ، نه او گوينده بود و نه آن زبان 40 او بود ، در آن ساعت . كه كسى آيد 41 بر گونهى او بكند به تكلف و علم ، چنان گويد و كند ، اللّه پردهى او پاره كند .
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 331
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٣٣١