تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
9 - شيخ الاسلام گفت كه : بو عبد اللّه 23 انطاكى گويد كه : از هيچ‌كس و از هيچ‌چيزم 24 حسد نيامد مگر از معرفت عارفانه ، نه معرفت تصديقى . 10 - بو على دقاق گويد 25 : معرفة رسمية كقطرة و سمية ، لا عليلا تشفى و لا غليلا تسقى 26 . معرفت رسمى 27 چون باران است تابستانى ، نه بيمار را شفا آرد و نه تشنه را سيراب كند 28 . 11 - شيخ الاسلام گفت كه با يعقوب 29 هاشمى بوده ، از ياران ذو النون مصرى برفته بود پيش از وى 30 . از وى حكايت مىكردند . 12 - با يعقوب 31 گفت : هرچه مرا فراموش شود ، اين 32 فراموش نشود كه : روز عيد مىآمدم با ذو النون مصرى بهم 33 . مردمان از عيد بازگشته بودند ، شادىكنان و در نشاط 34 . ذو النون مرا گفت 35 : اين مردمان نشاط مىكنند كه امانت داشته‌اند ، بگزارده‌اند 36 . خود ندانند كه ازيشان پذيرفته‌اند يا نه 37 ؟ يعنى طاعت رمضان ، بيا تا به يك‌سو باز شويم 38 و بر ايشان بگرييم . 13 - شيخ الاسلام گفت كه : اين حكايت همچنان حكايت گوهر و گوهرى است 39 كه قيمت ندانستى بسفتى . آنكه شناخت ، تأسف مىخورد و آنكه نشناخت غافل . من گفتم كه : وعيد باز جاى نيايد 40 ، اهل آن غافل بودند ، و عيد باز جاى نشد 41 . او كه نه اهل آن بودند بيدار بودند ، آن وعيد در ايشان آويخت 42 . 14 - شيخ الاسلام گفت كه : سباع موصلى 43 گويد كه : داود گفت ، عليه السلام 44 : خداوندا ، مرا گفتى كه دست و روى بشوى خدمت را ، اكنون مىبا صحبت خوانى 45 ! دل من چه چيز بشويد صحبت را 46 ؟ گفت : الهموم و الاحزان ، تيمار و اندوه . 15 - شيخ الاسلام گفت 47 : درين طريق ازين منزل بد نيست .