تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
ديگر 28 روز آن كس در بغداد مىگشت و برمىرسيد 29 از خليفه . گفتند به سلامت است . آخر شنيد كه جنيد برفته بود 30 . مصطفى ، صلى اللّه عليه و سلم ، وى را مىگفته بود ، خليفه 31 . 6 - شيخ الاسلام گفت ، قدس اللّه روحه ، كه : جنيد دكان 32 داشت ، روزگارى چرمينه فروختيد . سى سال 33 بر آنجا مىنشست تا خلق پندارند كه ستد و داد 34 مىكند ؛ و هيچ بيع نكرديد 35 . 7 - وقتى جنيد مىگذشت ، نارسيده بود خرد ، دوازده‌ساله 36 . سرى سقطى گفت : ار اين غلام بزيد به مرگ او تصوف از بغداد برخيزد . پس ازين هفتاد سال ببود 37 . 8 - جنيد سر اين طايفه‌ايد 38 و همه به او نسبت كنند ، چون خراز و رويم و نورى و آن قوم كه در ايام او بودند . و اول كسىايد كه 39 اين علم را ترتيب نهاد 40 و بسط كرد و كتب ساخت درين باب . 9 - شيخ الاسلام گفت ، كرم اللّه وجهه ، كه 41 : استاد اين قوم جنيدايد 42 ، اول كسى كه بر منبر آشكار ازين سخن گفت 43 . 10 - بو العباس عطا گويد 44 : امامنا فى هذا العلم و مرجعنا و المقتدى به الجنيد 45 . 11 - شيخ الاسلام گفت ، عظم اللّه كرامته و اكرم منزله 46 ، كه : خليفه‌ى بغداد رويم را گفت 47 : اى بىادب ، وى گفت : من بىادب بم و نيمروز با جنيد صحبت داشته 48 ؟ ! 12 - جنيد شبانروزى 49 چهارصد ركعت نماز ورد داشت 50 . جنيد را 51 طاوس العباد مىخواندند 52 . 13 - جنيد گفت : ار از ورد من چيزى فايت شود 53 ، قضا نتوانم كرد كه از اوقات من هيچ‌چيز به سر نامد 54 كه قضاى آن به آنجا بنهم 55 . 14 - شيخ الاسلام گفت ، رضى اللّه عنه 56 ، كه : جنيد را پرسيدند كه : علم حقيقت چيست ؟ گفت : آن علم لدنى است 57 ربانى صفت ، اين قوم 58 را صفت بشده ، حقيقت