تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 70

مساهمون:

ص٧٠
درويش گرچه صد جامهء نفيس نيكوعاريتى 54 درپوشد توانگر نشود ، اما او 55 سزاى آنست كش پرستند 56 و فرمان اوست تا حد بندگى كوشند و ظاهر به تلبيس گدارند و به باطن در جهان ديگر مىزيند . الى آخره . 8 - بوالقاسم نصرآبادى گفت 57 : جذبة من جذبات الحق تزنى على عمل الثقلين 58 . يك كشيدن كه دل تو با او 59 نگرد ، يعنى 60 به محبت و معرفت و صحبت 60 ، ترا به از كردار جن و انس . و هم وى گفت برين 61 لفظ : خير من دار السلام . 9 - و حلاج گفت 62 با پسر خود در وصيت كه : چون جهانيان در اعمال كوشند ، تو در چيزى كوش كه ذره‌اى از آن مه و به از كردار آدمى و پرى باشد 63 . گفت : آن 64 چيست ؟ گفت : معرفت . القصه 65 . 10 - بو تراب نخشبى گفت 66 : ليس من العبادات شىء انفع من اصلاح خواطر القلوب ، ان اللّه لا ينظر الى اعمالكم و لا الى اموالكم 67 و لا الى صوركم ، و لكن ينظر الى قلوبكم 68 الخبر ، الا و هى القلب . 11 - و 69 قال عليه السلام : ان فى جسد ابن آدم لمضغة اذا صلحت صلح الجسد و اذا فسدت فسد الجسد ( 69 ) ، الا و هى القلب . الخبر . 12 - شيخ الاسلام گفت كه 70 : ابراهيم ادهم 71 و على به كار و حذيفه‌ى مرعشى و سلم 72 خواص ياران يكديگر بودند ، با يكديگر بيعت كردند كه هيچ‌چيز نخوريم ، مگر دانيم كه از حلال 73 است . چون درماندند از يافتن بىشبهت ، با 74 اندك خوردن آمدند . گفتند 75 : چندان خوريم كه از آن به سر نشود ، بارى شبهت اندكتر و كمتر 76 سخت نيكو بود . 13 - شيخ الاسلام گفت كه : ازين چهار ، ابراهيم ادهم 77 و حذيفه كم است كه على به كار 78 به نزديك علما مه است از ابراهيم ادهم 77 . 14 - شيخ الاسلام گفت كه : حذيفه‌ى مرعشى گويد كه : من هر روز بر خداى مىدادم 79 كه مرا زود ببر 80 ، يعنى از دنيا . در خواب مرا گفتند : حذيفه ، آن چنان‌كه توئى ، ار ما ديدن تو دوست نمىداريد ، ديرستى