4 - مردى با ابراهيم ادهم 22 همراه افتاد 23 ، با وى ديردرنگ 24 شد . چون مى جدا خواست شد گفت : مگر از من درين صحبت رنجه گشتى كه فراوان بىحرمتى آمد ؟ ابراهيم گفت : من ترا دوست بودم و دوستى من ترا 25 ، عيب تو بر من بپوشيد ، من از دوستى تو خود بنهديدم كه نيك مىكنى يا بد ! و انشد 26 :
و يقبح 27 من سواك الفعل عندى * و تفعله فيحسن منك ذاكا
5 - شيخ الاسلام گفت كه 28 :
عثمان عماره گويد كه : به زمين حجر بودم با ابراهيم ادهم و محمد ثوبان و عباد منقرى ، سخن مىگفتم 29 . جوانى بود فراتر نشسته ، مريد بس با نياز 30 . گفت 31 اى جوانمردان ، من مردىام گرد 32 اين كار مىگردم و كرد شما ، و صحبت شما مىجويم و شب هيچ بنهخسبم و روز هيچ نخورم 33 و عمر خويش ببخشيدهام ، يك سال حج كنم و يك سال غزو ، چون 34 مرا هيچ بوى نمىبود 35 ؟ و چيزى نمىياوم در دل و درنمىياوم كه 36 شما چه مىگوييد ؟
گفت : از ما كس چيزى نگفتند 37 و جواب وى باز ندادند 38 و در سخن خويش رفتند 39 . آخر يكى از ياران ما را دل بران 40 نياز وى بسوخت . گفت : اى جوانمرد ، ايشان كه 41 گرد اين كار مىگردند و آن را خواهان و طالباند ، نه در فراوانى طاعت و خدمت مىكوشند ، ايشان در نگرستن 42 نظاره و تيزبينى مىكوشند .
6 - شيخ الاسلام گفت ، كرم اللّه وجهه كه 43 : اين نه آنست كه خدمت و طاعت نبايد كرد ، يعنى : با آن چيزى 44 ديگر مىبايد و گفت كه 45 : من ترك [ خدمت ] 46 را ناتوانم .
7 - و گفت 47 كه : صوفى بىخدمت نبود ، اما تصوف نه خدمت است 48 ، صوفيان خدمت بنهگذارند 49 ، كه خود بر همه خلق زيادت آرند ؛ اما كه بكنند 50 برو نشمارند ، يعنى عوض و مزد و مكافات به آن طلب نكنند . و مايهى ايشان چيزى ديگر است در باطن ، نه 51 در ظاهر . و بزاز اگرچه پلاس فروشند ، به بهينه چيز بازخوانند 52 ، و توانگر گرچه 53 پيراهن كهنه درپوشد ، درويش نشود ، و