و وقتى كه صبح شد ، وارد خانه شد تا آنها را بگشايد ، اما همينكه آنها را گشود و در آن نگريست ، جز مقدارى اندك ، چيزى از آنها باقى نمانده بود . لذا تعدادى از غلامان و كنيزان را به باد شلاق گرفت و آنها مىگفتند :
ما را نزن ، به خدا مىديديم كه شتران كالاها و صندوقها را به كوچه مىبرند ولى قدرت تكلم و حركت از ما سلب شده بود تا آنكه آنها رفتند و درها آنچنانكه از پيش بود ، بسته شد ، و جعفر به سبب ناراحتى از آنچه خارج شده بود با خود مىگفت و بر سرش مىكوفت و او از همان اموالى كه داشت ، مىخريد و مىخورد تا آنكه جز قوت روزمره ، چيزى برايش باقى نماند ، در حالى كه او بيست و چهار نفر عائله از دختر و پسر و زن و خدم و حشم و غلام داشت . چنان فقر به او روى آورد كه جدّه ( جدّه امام عسكرى عليه السّلام ) دستور داد كه از اموالش براى او ، آرد و گوشت و براى چهارپايانش جو و علوفه و براى زنها و فرزندان و غلامان و خدمتكارانش پوشاك تهيه كنند ، و براى او مسائلى بيش از آنچه توصيف كرديم ، پيش آمد . « 1 »
هامش
( 1 ) . خصيبى ، همان ، ص 381 .