امروز و فردا مىكرد و پسرش مرا تحقير مىكرد و حتى به من نسبت سفاهت داد . شكايتش را به پدرش كردم . پدرش گفت : مگر چه شده ؟
[ كنايه از اينكه كار خوبى كرده ] من ريشش را مشت كردم و پايش را گرفتم و به ميان منزل كشيدم و لگدهاى بسيارى به او زدم .
پسر بيرون دويد و از اهل بغداد استغاثه كرد و گفت : اين قمى رافضى ، پدرم را كشت . جماعتى از اهل بغداد دور من جمع شدند . من نيز بر مركب سوار شدم و گفتم ، آفرين بر شما ، اى اهل بغداد ! عليه مظلومى غريب از ظالم جانبدارى مىكنيد ؟ من اهل همدان و سنىمذهبم و اين مرد مرا به قم و مذهب رافضى نسبت مىدهد تا حق و اموالم را ببرد . مردم به او حمله كردند و مىخواستند به دكانش بريزند كه آرامشان كردم . در آن هنگام صاحب سفته مرا طلبيد و سوگند خورد كه مالم را بپردازد ، و من نيز مردم را بيرون راندم . « 1 »
هامش
( 1 ) . همان ، ج 1 ، ص 521 ، ح 15 ؛ نيز : شيخ مفيد ، همان ، ص 354 .