- ما بر آن زيبارخ حجازى دل بستيم و اسرار نهان دل را پيش وى فاش ساختيم .
- او نيز جام صراحى را با بادهء گلگون تقديم داشت كه گويى با آتش رويارو گشتهايم .
- جام شراب مجوسى را كه به زر سرخ مصرى مىمانست ، سركشيديم .
- و بادهء كهن رمانى و نورانى و ارغوانى را كه همهء جانها به سوى آن اظهار شوق و علاقه مىكنند ، به كف گرفتيم .
- برخيز كه خروس به نوشيدن بادهاى روانبخش بانگ مىزند .
- و آنگاه كه ساقى عشق ، بادهء مهر را فرومىريزد ، گويى زيبارويى پرده از رخ بركشيده ، و در تاريكى شب بوسهء آتشين برمىدارد .
- وزش باد صبا ، اندام او را به اهتزاز آورده و مرا غارت كرده است ، و پيوسته ديدهء من بر چهرهء او دوخته است . من هرگز آن مجلسى را كه در پيشگاه او داشتم ، از ياد نمىبرم ، مجلسى كه گاه نشستن در آن هشيار ، و هنگام برخاستن سرمست بوديم .
- ما از مهر دوستان و مصاحبت بزرگان برخوردار بوديم ، بزرگانى كه در اين سرزمينها و اين خيمهها آرميده بودند .
- آيا نمىبينى كه چگونه خواب را ترك گفتيم ، و بادهء خوشگوار ما را به سوى خود فرامىخواند و ما هردو سرگشته به هرسو مىخراميم ؟
- خدايا چقدر بايدت سپاس گفت ؟ اين مجلسى بود كه همه آرزوهاى ما را در بر مىگرفت .
- آنگاه كه اين شوق و آرزومندى ، و اين اندوه عشق از دلم ربوده شود ، و يار از برم كناره بگيرد ، چنان است كه گلنار را با ابر اندوه پوشاندهاند .
- اين يار رخسارى چنان فرخنده دارد كه هربدبختى را از بين مىبرد ، و در طراوت ، همچون شاخسار شاداب و خرم است .
- گفتارش آتش هوا را فرومىنشاند ، و همانند آهوان كه در مواجهه با بيشهء شيران در اضطراب به سر مىبرند ، مرا به تشويش مىآورد .
- هلال آسمان از پرتو سيماى او ناپديد مىشود و شاخساران از قامت او افسرده و
الغدير ( فارسى ) — صفحة 336
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٣٣٦