1 ابن عرندس حلّى
- ماهى كه گذشت در دل من شيرين و خوش بود ، بامدادان بسان شاخهء شمشاد آراسته به زيورها خراميدن گرفت .
- با يك نگاه و در يك چشم برهم زدن دلها را بربود ، و به اينگونه ؛ جادوى ناروا ، روا شناخته شد .
- چون بند از جامه گشود ، ارادهء آهنينم را سست كرد .
- گونهاش كه از سپيدى و خوشبويى به كافور مىمانست ، چون در كنار سبزهء خط جاى گرفت ، چه درخششى يافت !
- از زلفكان بنا گوشش زنجيرى ساخت كه مرا با آن به بند افكند و گرفتار كرد .
- ماهى كه تناسب اندامش چونان نيزه است و تير نگاهش در كشتن دلدادگان كار شمشير را مىكند .
- چهرهء او گل جورى است و با چشمانى همچون زنان سياه چشم بهشتى كه آهوى سرمه گون چشم را بردهء خود مىدارد .
- چشمان نيمخفته و بيمارگون او ، چون به آرامى مىنگرد ، چه دوست دارم و بر پلكهاى بيمار و پرناز او كه گويى در كار ريسندگى است ، دلبستهام .