- من در ميان زلف و مژگان سحركنندهاش در حال مرگم .
- چشمم به سوى او بود تا نور گونههايش را ببيند اما چشمان فريبندهاش را ديد .
- خواست سحرش را باطل كند ، اما دلها را تسخير كرد و سحرش باطل نشد .
- از دو شريك در خون عاشق تعجب كن يكى به مقصودش نرسيد و ديگرى حرامى بود كه حلال نشد .
- به سوى من آمد و قلب مرا آزرد و براى كشتن من نيزه كشيد ،
- با او مقابله كردم در حالى كه سلاح به دستم بود و او سوار اسب سفيدى بود .
- لباس سبزى بر تن داشت كه مليلههاى آن مىدرخشيد .
- ماهى را ديدم بالاى شاخه سبزى كه ريزش باران آن را باطراوت نموده بود .
- گويى نور پيشانيش با گيسوانش مانند رشته مرواريدى است كه به سر بسته مىشود .
- تا آنكه خواست تيراندازى كند ، او را مخاطب ساختم در حالى كه داستانى را برايش نمايش مىدادم .
- آنچه جانشينى از سلاحهاست براى تو است اى كسى كه از دوست كشته شدن به او رسيده است .
تا آنجا كه گويد :
- پس حكم انتساب به پدرانش عدالت است و مرا در حكم او عدالتى نيست .
- نزديك مىشوم و او دور مىشود و ناز مىكند . پس خاضعانه برايش كرنش مىكنم .
- مىگريم و او مىخندد و مىگويد : اگر رخسار مرا روبروى خود ديدى تعجب نكن .
- من باغى هستم و خنده باغ انتشار نور آن است آنگاه كه ابر از شادمانى اشك بريزد .
- و فروتنى تو تعجبانگيز نيست ، چون شيران براى صيد بچهآهو خشوع مىكنند .
- سوگند به فاى فتور ( خمارى ) و جيم جفون ( مژگان ) ! بر عشق او سرزنشكنندگان را مخالفت مىكنم .
- و بر محبت تو نفسى ارزشمند شد و در محبت تو آنچه بالا رفته بود ارزان شد .
- و نيكى مىكنم هرچند بدى كند و نرمى مىكنم هرچند سختى كند و محبتم را بيشتر
الغدير ( فارسى ) — صفحة 508
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٥٠٨