تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 508

مساهمون:

ص٥٠٨
- من در ميان زلف و مژگان سحركننده‌اش در حال مرگم . - چشمم به سوى او بود تا نور گونه‌هايش را ببيند اما چشمان فريبنده‌اش را ديد . - خواست سحرش را باطل كند ، اما دلها را تسخير كرد و سحرش باطل نشد . - از دو شريك در خون عاشق تعجب كن يكى به مقصودش نرسيد و ديگرى حرامى بود كه حلال نشد . - به سوى من آمد و قلب مرا آزرد و براى كشتن من نيزه كشيد ، - با او مقابله كردم در حالى كه سلاح به دستم بود و او سوار اسب سفيدى بود . - لباس سبزى بر تن داشت كه مليله‌هاى آن مىدرخشيد . - ماهى را ديدم بالاى شاخه سبزى كه ريزش باران آن را باطراوت نموده بود . - گويى نور پيشانيش با گيسوانش مانند رشته مرواريدى است كه به سر بسته مىشود . - تا آنكه خواست تيراندازى كند ، او را مخاطب ساختم در حالى كه داستانى را برايش نمايش مىدادم . - آنچه جانشينى از سلاح‌هاست براى تو است اى كسى كه از دوست كشته شدن به او رسيده است . تا آنجا كه گويد : - پس حكم انتساب به پدرانش عدالت است و مرا در حكم او عدالتى نيست . - نزديك مىشوم و او دور مىشود و ناز مىكند . پس خاضعانه برايش كرنش مىكنم . - مىگريم و او مىخندد و مىگويد : اگر رخسار مرا روبروى خود ديدى تعجب نكن . - من باغى هستم و خنده باغ انتشار نور آن است آنگاه كه ابر از شادمانى اشك بريزد . - و فروتنى تو تعجب‌انگيز نيست ، چون شيران براى صيد بچه‌آهو خشوع مىكنند . - سوگند به فاى فتور ( خمارى ) و جيم جفون ( مژگان ) ! بر عشق او سرزنش‌كنندگان را مخالفت مىكنم . - و بر محبت تو نفسى ارزشمند شد و در محبت تو آنچه بالا رفته بود ارزان شد . - و نيكى مىكنم هرچند بدى كند و نرمى مىكنم هرچند سختى كند و محبتم را بيشتر