در زد و رسول خدا فرمود : انس برخيز و در را برايش باز كن و به او بشارت بهشت و خلافت بعد از مرا بده . گفتم : اى رسول خدا ، به او خبر دهم ؟ فرمود : خبر بده . ناگهان ابو بكر را دم در ديدم و گفتم : به تو بهشت و خلافت بعد از رسول خدا را بشارت مىدهم .
سپس كس ديگرى آمد و در زد ، رسول خدا فرمود : برو در را باز كن و به او بشارت بهشت و خلافت بعد از ابو بكر را بده . گفتم : اى رسول خدا ، به او خبر دهم ؟ فرمود : خبر بده . رفتم و ديدم عمر است ، گفتم : به تو بهشت و خلافت بعد از ابو بكر را بشارت مىدهم .
سپس كس ديگرى آمد و در زد ، رسول خدا فرمود : انس بلند شو و در را برايش باز كن و به بهشت و خلافت بعد از عمر بشارتش ده و بگو كه كشته خواهد شد . انس مىگويد : رفتم و ديدم عثمان است ، گفتم : به تو بهشت و خلافت بعد از عمر را بشارت مىدهم و اينكه كشته خواهى شد . او خدمت رسول خدا شرفياب شد و به او عرض كرد :
براى چه اى رسول خدا ؟ به خدا قسم بعد از بيعت با شما نه آواز خواندم و نه آرزوى چيزى كردم و نه عورتم را با دست راست مس نمودم . فرمود : مطلب همان است كه گفته شد .
اين حديث از ساختههاى صقر بن عبد الرحمن ابى بهز كذاب است .
خطيب بغدادى از على بن مدينى حكايت كرده كه از او دربارهء اين حديث سؤال شد ، در جواب گفت : اين حديث دروغ و ساختگى است . « 1 » ذهبى هم آن را آورده و گفته است :
اين حديث دروغ است . « 2 »
ابن حجر از على مدينى حكايت كرده كه گفت : اين حديث ساختگى است . « 3 » همو گفته است : اگر اين حديث صحيح بود ، عمر خلافت را در شورا قرار نمىداد و رسما آن را به عثمان اختصاص مىداد . « 4 »
ذهبى روايت را اينطور نقل كرده است : رسول خدا وارد باغ مردى شد و كسى در باغ
هامش
( 1 ) . تاريخ بغداد : 9 / 339 .
( 2 ) . ميزان الاعتدال : 1 / 467 .
( 3 ) . لسان الميزان : 3 / 192 .
( 4 ) . همان : 3 / 193 .