تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
كرد ، بعد رويش خاك ريختند و زنده به گورش كردند و اكنون مشهور به قبر نذرهاست ، زيرا هيچ نذرى براى آن صورت نمىگيرد ، مگر آنكه برآورده مىشود ، و من يكى از آنها هستم كه بارها دربارهء امور بسيار مهم برايش نذر كردم و چون حاجتم برآورده شد ، به نذرم وفا نمودم . او حرفم را قبول نكرد و گفت : گاهى از روى اتفاق نذرى برآورده مىشود ، آنگاه مردم عوام يك كلاغ چهل كلاغ مىكنند و در آن باره سخن‌ها مىگويند . من سكوت كردم و پس از چندى كه در لشكرگاه بوديم ، صبح روزى عضد الدوله مرا احضار كرد و گفت : با من سوار شو تا به زيارت مشهد نذرها برويم . من و او و جمعى از اطرافيانش سوار شديم و به آنجا رفتيم . او وارد حرم شد و زيارت كرد و دو ركعت نماز خواند و بعد از آن ، سر به سجده گذاشت و به مناجاتى طولانى كه كسى از مضمون آن آگاه نشد ، پرداخت . بعد به خيمه‌اش آمديم و چند روزى در آنجا مانديم ، آنگاه به سوى همدان حركت نموديم و ماهها در آنجا اقامت گزيديم . بعد از آن ، روزى مرا فرا خواند و به من گفت : آيا يادت مىآيد آنچه كه دربارهء مشهد نذرها در بغداد برايم گفته بودى ؟ گفتم : آرى . گفت : آن روز با شما دربارهء آن طورى صحبت كردم كه اعتماد به گفته‌ات نداشتم و فكر مىكردم كه آنچه درباره‌اش مىگويند ، دروغ است ، اما پس از آن جريانى برايم پيش‌آمد كه ترسيدم تحقق پيدا كند . با تمام مقدوراتم كوشيدم كه آن را از بين ببرم ، ولى راهى براى رفع آن نيافتم . ناگاه آنچه كه دربارهء مشهد نذرها به من گفته بودى ، به يادم آمد و با خود گفتم : چرا اين مطلب را تجربه نكنم ؟ پس نذر كردم كه اگر خدا به احترام اين قبر مشكلم را حل كند ، ده هزار درهم خالص به صندوق آن هديه نمايم . در همان روز به من خبر رسيد كه مشكلم حل شده است و من به ابو القاسم عبد العزيز بن يوسف كاتب گفتم : به ابو ريّان ، جانشينم در بغداد بنويس كه آن مبلغ را به صندوق مشهد نذرها تحويل دهد . آنگاه به عبد العزيز كاتب كه در مجلس حاضر بود ، رو كرد و او گفت : نامه را نوشتم و فرمانت اطاعت گرديد . « 1 »
هامش
( 1 ) . تاريخ بغداد : 1 / 123 .