مىكرد و خود را با رياضت و سياحت و روزهء هميشگى و سختگيرى در بهرهمندى از مظاهر زندگى و بىعلاقگى به دنيا ، رياضت مىداد .
موفق عبد الغافر بن فوطى كه از شاگردان او بود ، بعد از اين تغيير حالت ، اشعارى در انتقاد از او سرود . وقتى كه اشعار او به دار الحكومة رسيد ، مورد استنكار استادش قرار گرفت و دستور بازداشتش صادر شد و تا زمانى كه هبة الدين از او شفاعت نكرده بود ، آزادش نكردند .
ابتداى اشعار ابن الفوطى چنين است :
- شيخم را از شدت بيچارگى ندا كردم ، در حالى كه او در حرير و طلا بود .
- او در جايش با « بسم اللّه » نشسته بود و افرادى با كمال ادب در برابرش ايستاده بودند .
- نحوهء سوارىاش را كه من از او سراغ دارم ، ديگران در هررتبهاى كه باشند ، طعنه مىزنند .
- گويا ديگران پيش او مستوجب غضب الهى هستند .
- آنكس كه ترا براى اين كار دعوت كرد ، رأى صائبى داشت ، ولى تو هنگامى كه اجابت كردى ، كار درستى انجام ندادى .
- نخستين صدايى كه روى سوء نيت ، ترا دعوت به اين كار نمود ، تو با آغوش باز لبيك گفتى .
و اضافه مىكند :
- تو اگر شتاب به سوى آن مقام و مرتبه نمىكردى ، همان بودى كه گمان مىرفت .
- استادم كجاست ، آن كه به ما زهد و وارستگى تعليم مىداد و آن را از عوامل قرب به خدا به حساب مىآورد ؟
- كجاست آن كه هميشه ما را از قبول هرشغلى باز مىداشت ؟
- كجاست آن كه هميشه فضيلت آراسته به گرسنگى و رنج را به ما تعليم مىداد ؟
- كجاست آن كه هميشه ما را ترغيب به پوشيدن لباس پشمى و خشن مىكرد ؟
- كجاست آن كه ما را با حرفهاى مزخرفش فريفت ، هنگامى كه مىپنداشتيم او زاهد
الغدير ( فارسى ) — صفحة 14
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص١٤