سروده و به بصره گسيل داشته است و مديحهء ديگرى در ثناى ابن عميد گفته و به ارّجان ارسال نموده است .
ياقوت مىنويسد : ابن عبد الرحيم از خالع ، و او از زبان خود ناشى حديث كرد كه گفت : ابن رائق مرا كه مداح و ستايشگرش بودم و خاطرم را مىخواست ، نزد الراضى باللّه برد . موقعى كه به خدمت راضى رسيدم ، گفت : ناشى رافضى تويى ؟ گفتم :
من خادم امير المؤمنين و شيعه هستم ، گفت : از كدام فرقهء شيعه ؟ گفتم : شيعهء بنى هاشم . « 1 » گفت : اين گونه پاسخ ، ناپاك حيلتى است ، گفتم : ولى با پاكنژادى همراه است . گفت :
آنچه دارى بياور ! من قصيدهاى بر او خواندم و دستور داد كه ده طاقه شال به من خلعت دهند و چهار هزار درهم نقد . رفتم از خزانهدار تحويل گرفتم و به خدمتش بازآمدم و پس از زمينبوسى و سپاسگزارى ، گفتم : من رسم دارم كه طيلسان بپوشم گفت : اينجا طيلسان عدنى داريم ، يك طيلسان به او بدهيد و يك عمامهء خز به همراه آن .
چون چنين كردند ، گفت : از اشعارى كه دربارهء بنى هاشم دارى ، چيزى بخوان ! من هم خواندم :
- اى فرزندان عباس ، اميه با كينه و دشمنى خونهايى از شما ريخته است .
- پس هاشمى نيست آن كه اميه را دوست بدارد و يا آن مردك لعين ، ابو زبيل را .
گفت : بين تو و ابو زبيل چه گذشته است ؟ گفتم : امير المؤمنين بهتر مىداند . خندان شد و گفت : مرخص هستى .
بسيارى از اخبار حكايت دارد كه ناشى علاوه بر اينكه فراوان در ثناى اهل بيت شعر سروده ، مورد قبول و تقدير و علاقهء اهل بيت نيز قرار داشته است و اين خود بالاترين فضيلت و مقام و والاترين كرامت جاويد است ، يعنى رستگارى دو سرا .
ياقوت در معجم الادباء از قول خالع مىنويسد : من با پدرم به سال 346 در مجلس كبوذى محدث بوديم كه در مسجدى بين بازار كتابفروشها و زرگرها منعقد مىشد .
مجلس پر بود ، ناگهان مردى از راه رسيد كه قبايى پروصله به تن داشت . در يك دست او مشك آب و انبان غذا بود و در دست ديگرش چوبدستى نوكدار . هنوز گرد راه از خود
هامش
( 1 ) . شيعهء بنى هاشم ، شيعهء بنى عباس را هم شامل مىشود كه الراضى باللّه از آن نژاد است . ( م )