شرنگ در كامت بريزند .
- آن يك خائن و مكار كه نهال محبت در شورهزار دلش پا نگيرد و اخلاص و وفا را خرافه داند .
- آن دگر دنياپرست كه هرجا دينار و درم بيند ، بدان جانب راه گيرد ، گه برود و گاه بيايد .
- زمانه و اهلش را چه خوب آزمودم ، كمال و فضل را جرم و گناه شناسند .
- با سرشتى نكوهيده و پست . آنها كه نيكند ، اگر پاسخ دهى ، دشمنت گيرند و چون ساكت مانى ، افترا بندند .
در روايت ديگر ، اضافه شده است :
- من آنم كه گر روزگارم سوى پستى كشد ، همتم پاى بر اختر ثريا گذارد .
- سراپا گوشم و اخطار حوادث را به جان نيوشم ؛ من آن شبانم كه گرچه شتر رهوارم را خسته سازم ، اما باشتاب به مرغزارش رسانم .
- با تصوراتى چون سپيدى صبح روشن ، و عزمى چون تيزى شمشير كه بر مقتل آيد . « 1 »
شاعر در اين قطعه ، بدخواهانش را برمىشمارد ، آنها كه با تهمت و افترا به مبارزهاش برخاسته بودند ، چونان كه در شرح حالش گذشت . هجويات او از اين قبيل است و از اين رو ، بر كينهخواهان مذهبى او دشوار و سنگين آمده است .
ابن عساكر ، اين قطعه را هم از او ياد مىكند :
- اف بر اين روزگارى كه من در آنم ! تا كى و چند ، از دست مردمش شرنگ نوشم .
- تير غمى بر دلم ننشست ، جز از شست دوستان ممتازم .
- آيا دوست راست كردارى يافت شود تا خون دل در طبق اخلاص نهم و خريدار او باشم ؟
- چه بسيار دوستان خود را وانهادم بدين اميد كه مخلصى بيابم ، اما نيافتم و باز بدانها رو نهادم .
و نيز امير ابو الفضل مىگفت : پدرم طشتى از نقره ساخت و ابن منير چند بيت سرود كه بر آن طشت نوشته آمد و از آن جمله است :
هامش
( 1 ) . تاريخ الشام : 2 / 97 .