11 - مسعودى در مروج الذهب از كتاب الاخبار ابو الحسن على بن محمد بن سليمان نوفلى با اسناد از عباس بن عبد المطلب آورده است : من خدمت رسول بودم كه على بن ابى طالب آمد و رسول خدا كه او را ديد ، چهرهاش خرّم گشت ، گفتم : اى رسول خدا ! در چهرهء اين پسر مىنگرى و شادان مىشوى ؟ فرمود : به خدا سوگند ، محبت ذات احديت به او بيش از من است . هيچ پيامبرى مبعوث نشد ، جز اينكه نسل او از صلب خودش پا به جهان نهاد ، جز من كه ذريهام از صلب اين جوان است . چون رستاخيز برپا شود ، همگان را به نام و نسب مادرشان نام برند ، جز اين جوان و شيعيانش كه با نام و نشان پدرانشان ياد شوند ، چون نژاد آنان پاك است . « 1 »
12 - از ابن عباس نقل شده كه گفت : على فرمود : رسول خدا را بر كوه صفا ديدم كسى را لعنت مىكند كه صورت او چون صورت فيل است ، گفتم : اين كيست يا رسول اللّه ؟
فرمود : شيطان رجيم است . من رو به دو آوردم و گفتم : اى دشمن خدا ! به حق سوگند كه اينك ترا مىكشم و امت را از كيدت نجات مىبخشم ، گفت : به خدا سوگند ، پاداش من جز اين است ، گفتم : كدام پاداش اى دشمن خدا ؟ گفت : هيچكس ترا دشمن نگرفت جز اينكه من با پدرش در رحم مادر شريك بودم . « 2 »
شيخ الاسلام حمويى در فرائد ، باب بيست و دوم ، از طريق ابو الحسن واحدى با اسناد او ، و زرندى در نظم درر السمطين از ربيع بن سلمان آوردهاند كه به شافعى گفتند : جمعى تحمل ندارند كه فضايل اهل بيت را بشنوند و اگر كسى نام آنان را ببرد ، گويند : رافضى است . راوى گويد : شافعى به انشاء اين اشعار مبادرت كرد :
- اگر نام على و دو فرزندش به ميان آيد و همچنين نام فاطمه پاكگوهر ، هرآن كس كه آوازهء دگران را سمر سازد ، يقين دان كه زادهء زن بدكار است .
- هرگاه كه به ياد على و فرزندانش سخن ساز كنند ، او به نقل روايات بىاعتبار پردازد .
- و گويد : از اين سخن بگذريد كه حديث رافضيان است .
- من به خداى مهيمن بيزارى جويم از آن مردم كه مهر فاطميان را رفض خوانند .
هامش
( 1 ) . مروج الذهب : 2 / 51 .
( 2 ) . تاريخ بغداد : 2 / 290 ؛ كفايهء كنجى شافعى 21 - به نقل از چهار نفر از استادان حديثش .