9 ابن جبر مصرى ( 420 - 487 )
- اى كلبهء غم ! چندان به پايت درنگ كردم كه مصيبتهاى نوى تو را كهنه كردم ، آيا به ماتم نشستى ؟
- از آن روز كه سر و سامانت به هم ريخت ، ديگر به شكوهء اين عاشق بيدل ، دل نسپردى .
- ميهمانت شدم ، از در و ديوار تمنّاى مراد كردم ، اما جز غم و اندوه بر سر خوانت نديدم .
- دل مشتاقم چنان در سوز و گداز است كه آه جانگدازم سيل اشك بر چهره روان سازد و سامانت را به گل نشاند .
- چيست كه بوم و برت جانب خرمى نگيرد ؟ گويا بسان من از نزارى خود نالان است .
- بروبام در هم ريختهات سيلاب اشكم را فنا كرد ، چونان كه روز و داغ بتان گلعذارت خون مرا هبا كردند .
- كشتهء راهت را خونبها نجويند ، مژگان پرىوارت خنجر آبدار است .
- آن دم كه به خاك درت پا نهادم ، خاطرات وصلم زنده شد و سوز اشتياقم شعلهور گشت .
- به پا ايستادم و سلام راندم ، گويا نكهت جانپرور دوست از بروبامت وزان است .
- از آسمان ديدگانم سيلاب حسرت روان است ، ديگرت با ابر بهاران چه كار است ؟