تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 668

مساهمون:

ص٦٦٨
من در بازار ذى المجاز بودم ، ناگهان به جوانى برخوردم كه صدا مىزد هان اى مردم ! بگوييد : « لا إله الا اللَّه » تا رستگار شويد ، و ناگهان به مردى برخوردم كه در عقب سر او مىآمد و به طرف او سنگ مىانداخت ، و ديدم كه ساق پا و پشت پاشنه او را خون انداخته بود و صدا مىزد هان اى مردم او كذاب است ، گوش به سخنش ندهيد . من از اشخاص پرسيدم اين مرد كيست ؟ گفتند اين محمد است كه مدعى نبوت است ، و آن ابو لهب عموى او است كه معتقد است وى دروغ مىگويد « 1 » . و در قرب الاسناد به سند خود از موسى بن جعفر ( ع ) روايت كرده كه در حديثى طولانى كه معجزات رسول خدا ( ص ) را بر مىشمارد ، فرموده يكى از آنها داستان ام جميل همسر ابو لهب است كه وقتى سوره * ( « تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ » ) * نازل شد ، نزد رسول خدا ( ص ) آمد در حالى كه ابو بكر پسر ابو قحافه نيز در حضور آن جناب بود ، عرضه داشت يا رسول اللَّه ، ام جميل است كه با خشم مىآيد ، و چه خشمى ! گويا قصد اذيت تو را دارد ، چون سنگى به دست گرفته مىخواهد آن را به طرف تو پرتاب كند . رسول خدا ( ص ) فرمود : او مرا نمىبيند . ابو بكر اضافه مىكند ام جميل نزديك آمد و از من پرسيد رفيقت كجا است ؟ گفتم آنجايى كه خدا خواسته است . گفت : من به سر وقت او آمده‌ام اگر او را ببينم اين سنگ را به سويش مىافكنم ، چون او مرا هجو كرده ، به لات و عزى سوگند كه من زنى شاعر هستم ، ( و مىدانم چگونه هجوش كنم ، اين را گفت و رفت ) ، ابو بكر از رسول خدا ( ص ) پرسيد : راستى او تو را نديد ؟ فرمود : نه ، خداى تعالى حجابى بين من و او انداخت ، و مانع ديدنش شد « 2 » . مؤلف : قريب به اين معنا از چند طريق از طرق اهل سنت روايت شده « 3 » . و در تفسير قمى در ذيل آيه * ( « وَامْرَأَتُه حَمَّالَةَ الْحَطَبِ » ) * روايت كرده كه امام فرمود : ام جميل دختر صخر بود ، و عليه رسول خدا ( ص ) سخن چينى مىكرد و احاديث و سخنان رسول خدا ( ص ) را براى كفار مىبرد « 4 » .
هامش
( 1 ) مجمع البيان ، ج 10 ، ص 559 . ( 2 ) قرب الاسناد ، ص 140 . ( 3 ) روح المعانى ، ج 30 ، ص 264 . ( 4 ) تفسير قمى ، ج 2 ، ص 448 .
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 668 | السيد محمدحسين الطباطبائي / همدانى / سيد محمد باقر موسوى همدانى