انتقام نيست ، زيرا بسيار است حوادث عمومى كه در يك لحظه و يا زمانى كوتاه هزاران هزار انسان و حيوان را در كام مرگ مىبرد و اين حوادث كه يا زلزله است و يا طوفان و يا و با و يا طاعون ، حوادثى نادر نيست بلكه بسيار اتفاق افتاده و مىافتد و اين خداى سبحان است كه در مخلوقات خود هر حكمى بخواهد مىراند .
گفتارى در چند فصل پيرامون پرستش بتها
1 - گرايش و اطمينان انسان به حس
: انسان در زندگى اجتماعيش بر اساس اعتبار قانون عليت و معلوليت كلى و اعتبار ساير قوانين كلى زندگى مىكند ، قوانينى كه خود او آنها را از اين نظام كلى و محسوس جهان گرفته است ، انسان بر خلاف آنچه كه ما آن را در عملكرد ساير حيوانات مشاهده مىكنيم در تفكر و استدلال و يا در قياس چيدن و نتيجه گرفتن از قياس در چهار ديوارى آنچه حس كرده نمىگنجد بلكه پا را از آن فراتر نهاده و به گرفتن نتايجى بسيار دور مىپردازد .
انسان در عين حال در فحص و بحث و كنجكاويش آرام نمىگيرد تا در نهايت در باره علت پيدايش اين عالم محسوس كه خود او جزئى از آن عالم است حكمى يا به اثبات و يا به نفى نموده ( تا خود را آسوده سازد ) چون مىبيند سعادت زندگى او كه در نظر او هيچ چيزى محبوبتر از آن نيست بر دو تقدير اثبات و نفى فرق مىكند يعنى مىبيند اگر معتقد شود به اينكه براى اين عالم علت فاعله اى به نام خداى عز و جل هست ، سعادت زندگيش جوهر و واقعيتى خواهد داشت كه در صورت نداشتن چنين اعتقادى جوهره و واقعيت زندگيش با فرض اول مختلف مىشود .
آرى اين معنا بسيار روشن است كه هيچ شباهتى بين زندگى يك انسان خداپرست كه معتقد است به اينكه براى اين عالم صانع و صاحب و معبودى است يكتا و زنده و عليم و قدير ، خدايى كه هيچ چاره اى جز خضوع در برابر عظمت و كبريايى او و عمل بر طبق آنچه او را خشنود بسازد نيست ، با زندگى انسانى ديگر كه مىپندارد اين عالم بى صاحب و بى صانع و افسار گسيخته است به چشم نمىخورد . آرى چنين كسى كه براى عالم ، مبدأ و منتهايى قائل نيست براى انسان زندگىاى غير از اين زندگى محدود كه با مرگ خاتمه مىيابد و با فوت باطل مىشود قائل نيست و انسان هيچ موقف و واقعيتى غير از آنچه حيوانهاى زبان بسته دارند ندارد بلكه واقعيت زندگى او نيز در چند كلمه شهوت و غضب و شكم و عورت خلاصه مىشود .