سودى ندارد و براى من بزرگترين ضررها را به بار مىآورد ؟
پنجم اينكه گيرم كه در اين نيز مصلحتى باشد مسلط كردن من بر اغواى فرزندان آدم چرا ؟
ششم اينكه وقتى از او براى مدتى بس طولانى مهلت خواستم چرا قبول كرد و در نتيجه عالم را پر از شر و فساد نمود ؟ آيا خالى بودن عالم از شر بهتر نبود ؟
شارح اناجيل در ذيل اين مناظره گفته است : خداى تعالى از سرادق عظمت و كبريا به وى وحى كرد كه اى ابليس تو مرا هنوز نشناخته اى ، چون اگر مىشناختى اين گونه جسورانه بر من خرده نمىگرفتى و مىدانستى كه بر من در هيچ يك از افعالم اعتراضى وارد نيست ، زيرا تنها معبود هستم و جز من معبودى نيست ، و از آنچه مىكنم بازخواست نمىشوم .
اين بود آنچه كه آلوسى از شهرستانى از شارح اناجيل نقل كرده است آلوسى سپس اضافه كرده است كه امام فخر رازى در باره اعتراضات ابليس گفته است « اگر اولين و آخرين خلايق جمع شوند نخواهند توانست جوابى از اين اعتراضات بدهند مگر اينكه قائل به حسن و قبح عقلى نباشند » .
آن گاه مىگويد : در اينجا به ياد داستان شيرينى افتادم و آن داستان اين است كه :
روزى سيف الدوله پسر حمدان بر چاكران خويش در آمد و گفت : من امروز بيتى گفتهام كه خيال مىكنم احدى جز ابو فراس از عهده ساختن بيت دوم آن بر نيايد ، اتفاقا آن روز ابو فراس هم در آن مجلس حضور داشت . حضار گفتند : امير بيت خود را بخواند تا بشنويم ، سيف الدوله گفت :
« لك جسمى تعله * فدمى لم تطله » « 1 »
ابو فراس بيدرنگ در جواب گفت :
« قال ان كنت مالكا * فلى الامر كله » « 2 »
و « 3 » مؤلف : آنچه كه در ابتداى كلام سابق ما ذكر شد اين شبهات را تا به آخر دفع مىكند ، و هيچ احتياجى نيست به اينكه اولين و آخرين خلايق جمع شده و براى دفع آن دست به دست يكديگر دهند ، و به گفته امام فخر رازى تازه از عهده دفع آن هم بر نيايند ، اينك ما يك
هامش
( 1 ) من جسم خود را در اختيار تو گذاشتم تا اگر خواستى مريض و عليلش كنى ، ريختن خونم چرا ؟
( 2 ) گفت اگر مالك جسم تو منم همه گونه اختيار آن به دست من است .
( 3 ) روح المعانى ج 8 - 7 ص 92 ط بيروت .