« پيش از وجود كنونى انسان ، دورهاى از زمان سپرى شده است . » وبر اين أساس علت اعتبار برخى ازآنچه هماينك ذكرش گذشت ، روشن خواهد شد ومتعدي نشدن « أتى » با حرف « على » در سورهء غاشيه نيز مؤيّد آن است .
مشرق دوّم تفسير آيهء دوّم - كيفيت خلقت انسان
آية :
إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِيهِ ، فَجَعَلْناهُ سَمِيعاً بَصِيراً
بعضي لغتشناسان بر اين نظرند كه أمشاج در لفظ ومعنا ، جمع مشج ومشيج است ، همچون أخلاط كه جمع خلط وخليط مىباشد . ولى بيشتر أهل لغت ، آن را همانند مشيج مفرد شمردهاند ، ازاينرو ( مىتواند ) وصف اسم مفرد باشد مثل : أكياش در عبارت « عليك بالثوب الأكياش » .
تفسير آية : ( خداى متعال ) انسان را از نطفهاى آفريد كه دو آب را در آن آميختهاند :
آب مرد كه غليظ است وسفيد وآب زن كه زرد است ورقيق . أولى از تيرهء كمر خارج گردد ودومى از استخوانهاى سينه . لذا استخوان وعصب وقوّت آن از آن نطفهء مرد است وگوشت وخون از آب زن . از ابن مسعود روايت است كه أمشاج مويرگهاى نطفه است .
وحسن بصرى مىگويد : يعنى با خون حيض كه غذاى جنين است درآميخت . وقتادة معتقد است : أمشاج دوره وتحولات آن است كه در آغاز نطفه بود ، آنگاه خون بسته وسپس گوشت نرم گشت . برخى از فلاسفه همچون ابن سينا ، أمشاج را همان « عناصر » قلمداد كردهاند .
من معتقدم : بهتر است كه
مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِيهِ
را به « نطفهاى آميخته كه از حالي به حال ديگر متغير است » معنا كنيم . ومنظور از نطفه ، أصل مادهء انسان است ، منى باشد يا چيز ديگر . بدينسان هم عموميت حكم وهم سازگارى با لغت مراعاة شده است .
علاوة بر اينكه با سخن ابن عباس نيز مطابقت دارد . وى در معناى
« نَبْتَلِيهِ »
مىگويد : « يعنى أو را از حالي به حال ديگر گردانديم و « انسان » همان آدم است . »
چون اين مقام اقتضاى تفصيل بيشترى دارد لذا مىگوييم : آن مادهء قريب كه انسان از آن آفريده شد ، همان نطفه است كه برخى آن را حامل قوهء زايش مىدانند وعبارت از