آنگاه به ارادهء خويش آن اجزاء را فرآهم آورده ودر آن ميان ، نطفهاى آفريد كه در طي دورههاى متفاوت ، دگرگون شده تا سرانجام انساني به تمامعيار گشت .
جمع بىشمارى از مفسرين ،
« نُطْفَةٍ »
را بر آب مرد وآب زن حمل نمودهاند وآن زمان كه در مورد آدم وحواء با اشكال روبهرو مىشوند ، سخن از تغليب به ميان مىآورند .
ولى به اعتقاد من اگر نطفه را « آب زلال » بدانيم ، سزاوارتر است . پس اين آيات در پى اثبات سه امر آمدهاند :
1 . حدوث انسان ، 2 . تقدم مادهء انسان بر أو ، 3 . باطل بودن تناسخ ، به معنى وجود ديگربارهء فردى پيش از وجود كنونىاش .
أمور أول ودوّم روشن است ونيازى به شرح وبسط ندارد . ليكن بطلان تناسخ از آن روست كه اگر آدمي قبل از وجود كنونىاش ، وجودي مىداشت ، عبارت « أتى عليه » بىمعنى بود .
نتيجة آن است كه گذشت دوره وزماني غير معين بر انسان ومذكور نبودن أو در آن برهه ، اصلى فطرى وصحيح است وهركه را طبعى سليم وفهمي دقيق باشد ، پذيراى آن خواهد بود .
اما اينكه ممنوعيت قدمت نفس نيز دليل بطلان تناسخ است ، در جاى خود بيان شده است . وحاصل بحث آن است كه نفوس ، در نوع خود متحدند وبه اشخاص متكثر نگردند مگر به واسطهء عوارض بدني . به عبارت ديگر ، نفوس بدون أبدان ، متمايز از يكديگر نيستند . بنابراين متنوع نخواهند بود . بدينترتيب هيچ نفسي نمىتواند أزلي باشد .
توضيح اينكه : يك چيز آنگاه يادكردنى است [ مذكور ] كه با تمام ويژگيها وعوامل وزمينههاى آن در نظر گرفته شود . ازاينرو اگر نفس پيش از بدن موجود بوده باشد واز طرفي مشخّص بدن نيز لحاظ شود ، شخص نيز مذكور بوده است . حال اگر انسان در هيچ برههاى از زمان مذكور نبوده ، يعنى موجود نبوده است . زيرا هر موجودى ، معلوم وذكرشدنى است . از اينجا بطلان تناسخ وازليت دانسته مىشود .
احتمال ديگر اين است كه در كلام الهى حذف وايصالى مفروض گردد كه در اين صورت ، حاصل تفسير چنين است :