ولا حَرَج »
( از من حديث كن ، باكى نيست ) و در سخن ديگر مىفرمايد :
« اكتبوا ولا حَرَج »
( احاديث مرا بنويسيد ، اين كار مانعى ندارد ) ؟
- چرا ابوذر غفارى ( كه پيامبر دربارهاش فرمود : آسمان سايه نيفكند و زمين به خود نديد گويندهاى را كه از ابو ذر راستگوتر باشد ) « 1 » و ابن مسعود و ديگران ، احتياط نكردند و به نقلِ حديث پرداختند ؟ !
بارى ، اينكه عمر از نقل و نگارش حديث بازداشت و صحابه محدّث را ( مانند ابوذر و ابن مسعود و . . . ) تا آخر عمرش در مقرّ حكومتش گرد آورد و زير نظر داشت ، آشكارا ساختگى بودن نسبتِ احاديث منع را به آنان مىنماياند . بىگمان عُمر آنان را از نقل حديث منع كرد و مجبورشان ساخت كه در مدينه بمانند بدان جهت كه از پيامبر حديث مىكردند . از اين رو معقول نيست كه آنان راويانِ احاديث منع باشند ؛ زيرا اگر چنين بود به منعى كه از پيامبر شنيده بودند پايدار مىماندند و از آن حضرت چيزى را روايت نمىكردند .
اگر آنان از مانعانِ روايت و نقل حديث بودند ، خليفه نيازى نداشت جمعشان كند و از حديث گويى بازشان دارد ؛ زيرا تحصيل حاصل بود .
آيا در اين ديدگاه ، تحقير صحابه نهفته نيست ؟ و تكذيبِ سخن ابن حجر درباره صحابه نمىباشد كه گفت : پيامبر از صحابه دروغ و خطا و سهو و شك و فخر فروشى را زدود ؟ !
اگر نقل صحابه تدريجى و با اجتهاد آنها صورت گرفته باشد ، آيا رواست عُمر عملكرد آنان را نقض كند ؟ و اگر چنين نباشد ، چرا از آنان خواست نوشتههايشان را بياورند ؟ آيا همين خود دليل بر جواز تدوين نيست ؟
آيا معقول است كه پيامبر از نقل حديثش - كه در آن رساندنِ سنّت به مردمان است - بازدارد ؟ در حالى كه خود فرمود :
« رَحِمَ اللهُ امرءاً سَمِعَ مقالتي فَوَعا ، فَبَلّغها عَنّي » « 2 » ؛
خدا رحمت كند كسى را كه سخن مرا بشنود و حفظ كند ، و از من آن را به ديگران برساند .
هامش
( 1 ) . مسند احمد 2 : 163 ، حديث 6519 ؛ سنن ابن ماجه 1 : 55 ، حديث 156 ؛ سنن ترمذى 5 : 669 ، حديث 3801 ؛ الآحاد والمثانى 2 : 231 ، حديث 986 ؛ الكنى ( بخارى ) 1 : 23 ، حديث 181 .
( 2 ) . سنن ترمذى 5 : 34 ، حديث 2658 ؛ المسند المستخرج على صحيح مسلم 1 : 41 ، حديث 12 ؛ سنن ابن ماجه 1 : 84 ، حديث 230 ( و ص 85 ، حديث 231 ؛ و ص 86 ، حديث 236 ) ؛ مسند احمد 4 : 80 ، حديث 16784 ( ص 82 ، حديث 16800 ) .