دوم مذكور شد نيز باطل مىشود كه عبارت است از مستولى بودن بر دل مادح ، و لذّت چيزى كه باقى مانَد آن است كه به حشمت و بزرگى غالب و مستولى باشد بر آنكه زبان مادح به اضطرار به ثناى او ناطق باشد .
فصل [ در محبّت جاه و مدح و ثناء ]
بدان كه هركه محبّت جاه بر دل او غالب باشد تمامى همّت او صرف رعايت مردم مىشود و هميشه شعف مىدارد كه خود را نزد ايشان دوست گرداند و ريا كند در عملها از براى ايشان و عَلَى الدَّوام در هر فعلى و قولى متوجّه آن است كه مرتبهء او نزد مردم عظيم گردد . و اين تخم نفاق و اصل فساد است و اين البته مىكشاند به مساهله در عبادات كردن و ريا در آنها نمودن و مرتكب حرامها شدن از براى متوسّل شدن به ربودن دلها . و از براى اين است كه حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله محبّت مال و جاه و فسادِ اين دو را تشبيه به دو گرگ درنده نمودند و فرمودند كه : نفاق را در دل مىروياند مانند رويانيدن آبْ سبزه را . زيرا كه نفاق آن است كه ظاهر مخالفِ باطن باشد در قول و فعل . و هركه طلب آن كند « 1 » كه در دلها منزلتى داشته باشد ناچار با ايشان نفاق مىورزد و خصلتهاى پسنديدهاى كه ندارد اظهار آنها را مىنمايد و اين عين نفاق است .
و علاج علمى آن است كه بداند كه از براى سببى كه محبّت جاه دارد - كه آن كمال قدرت بر اشخاص مردم و بر دلهاى ايشان باشد - كه « 2 » اگر مكدّر نگردد و سالم بماند به مرگ زائل مىشود ، بلكه اگر تمام مردم روى زمين تا پنجاه سال سجدهء او را كنند نه سجدهكننده و نه آن كس كه سجدهء او كرده شد « 3 » باقى مىمانند « 4 » و حال آن مثل حال صاحبان جاه « 5 » است كه پيش از وى بودند و جمعى از براى ايشان افتادگى مىكردند .
هامش
( 1 ) . كند /s aمىكند .
( 2 ) . كه /sو . -a.
( 3 ) . شد /sشده .
( 4 ) . مىمانند /a sمىماند .
( 5 ) . جاه /a sجاهى .