بربايد نمىتواند كه از او پس گيرد . و اگر پشهاى داخل بينى يا مورچهاى داخل گوش او شود البتّه او را مىكشد . و اگر خارى داخل پاى او شود او را عاجز مىگرداند . و اگر يك روز تب كند آن مقدار قوّت او به تحليل
[ m . b 46 ]
مىرود كه در « 1 » مدّتى جبر او « 2 » نمىشود « 3 » . و نيز هيچ آدمى قوىتر از الاغ يا فيل يا شتر يا گاو نمىباشد و چون افتخار توان نمود به چيزى كه حيوانات در آن بر آدمى تقدّم داشته باشند « 4 » ؟ !
و امّا تكبّر به توانگرى و بسيارى مال و اتباع افتخارى است « 5 » به چيزى كه از ذات آدمى بيرون است و از قبيل جمال و قوّت و عمل نيز نيست و اين قبيحترين انواع تكبّر است . پس كراهت و ننگ بايد داشت از شرفى كه يهود در آن باب تقدّم داشته باشد و دزد آن را تواند ربود .
و هركه تكبّر از راه اعتبار در نزد پادشاهان كند بناى كار او بر دلى است كه غليان و جوش « 6 » او بيش از ديگى است كه آتش در زير آن افروخته در جوش باشد . و اگر لطف پادشاه با وى تغييرى بيابد خوارترين جميع مردمان خواهد شد . و مجملًا هركه تكبّر « 7 » به امرى كه خارج از وى باشد نمايد جهل او ظاهر و هويدا خواهد بود .
فصل [ د شفاى تمام از كبر ]
بدان كه شفاى « 8 » تمام از كبر « 9 » ميسّر نمىشود مگر به قطع نمودن اصل آن از بيخَش و قلع نمودن درخت آن از جايى كه در دل روييده . و آن به اين مىشود كه خدا را بشناسد و بداند كه عظمت و بزرگى غير خدا را نمىسزد و نفس خود را چنانچه بايد بشناسد تا
هامش
( 1 ) .a s- در .
( 2 ) . جبر او /sجبرِ آن .aجُبران .
( 3 ) .a+ و او را عاجز مىسازد .
( 4 ) . باشند /aباشد .
( 5 ) . افتخارى است /aافتخار است .
( 6 ) .a s- و جوش .
( 7 ) . تكبّر /a sتكبّرى .
( 8 ) .s- شفاى .
( 9 ) . تمام از كبر /a sاز كبر تمام .