مثلًا مبصر ، آن لون موجود در خارج است ومسموع ، آن صوت خارجي / 91 / است وهمچنين مذوق ومشموم . پس امام عليه السلام دفع اين توهم را كرده به قول خودش : واعلم كلما أوجدته الحواس فهو معنى مدرك للحواس ؛ يعنى مدركات حواس موجوداتاند به وجود ظلى مر حواس را نه موجودات عينيهء خارجيه ؛ زيرا كه مناطِ انكشاف مدركات مر حواس را فاعليت حواس نيست تا اين كه موجودات خارجيه به وجودات خارجيهء خود حاضر در نزد قوا باشند ، پس لابد است از اين كه مناط ادراك محليت حواس بوده باشد مر أشباح اين أمور عينيهء مدركه را كه آن أشباح موجود به وجود ظلىاند در اين حواس ؛ زيرا كه ممكن نيست كه موجود بوده باشد أمور جزئيهء مادية بنفسها در قوا به وجود ظلى ؛ زيرا كه جايز نيست كه شخص واحد موجود به دو وجود باشد ونيز ممكن نيست كه يك موجود عين موجود ديگر گردد . پس لابد است از اين كه دو موجود متغاير بوده باشند . پس معلوم شد كه قاعدهء وجود اشيا بأنفسها در ذهن جارى در جزئيات نيست وموجود در قواى مدركهء انساني أشباح است نه نفس اشيا وممكن نيست كه اشيا بأنفسها به وجود عيني خود در قوا موجود شوند ؛ زيرا كه لازم آيد كه صغير محل كبير شود . پس اشيا به وجود ظلى در قوا موجوند .
آن كه حواس مدرك نيست ، بلكه آلت ادراك از براي نفساند ؛ چنان كه امام عليه السلام فرمود : وكل حاسّه تدل على ما جعل الله عز وجل لها في إدراكها والفهم من القلب بجميع ذلك كله ، اشاره بر رفع استعباد است از اين كه علم الهى احاطه نموده باشد ابداعيات را بدون اين كه صور آنها در ذات بارى تعالى ارتسام نموده باشد . واشيا كلها به وجودات عينيه به حضور اشراقي حاضرند ودر نزد بارى تعالى به اين كه نفس مجردهء انساني كه منشى وموجِد وفاعل نيست ، بلكه به تقدير فاعل حقيقي ، تصرف والفت تدبيري تعلقي بر هيكل دارد ، به جهت مدير بودن با اين كه احتياج به بدن دارد ، مرتسمات قواى جسمانية حاضر در نزد نفس است بدون ارتسام در نفس انساني . بارى سبحانه تعالى فاعل / 92 / ومفيض اشيا به استقلال ومؤثر اشيا است بدون احتياج به آنها وحال آن كه به تبعيت ذات حق موجودند ، بلكه وجود اشيا همان تعلق به حق است كه وجود امكاني ، وجودي است رابط به وجود واجب . پس ذات حق در علم به آنها
ميراث حديث شيعه — صفحة 330
مساهمون: مهدى مهريزى
ص٣٣٠