استوار آمده است :
« و مغيرة بن شعبه بر سر گور بود و دعوى كردى كه باز پسين كسى كه روى پيغمبر ديد به گور اندر من بودم . چون على از گور بر آمد و خاك خواستند فرود افگندن من انگشترى خويش به گور اندر فگندم و بدان بهانه به گور فرو شدم و روى پيغمبر باز كردم و بديدم . پس رويش ببوسيدم و بر آمدم و از انگشترى نينديشيدم .
على گفت مغيره دروغ گويد همى كه او آنجا چنين نيارستى كردن و او را اين دل و زهره نبود كه اين چنين يارستى كردن . »
دستنوشت مصحح نگارنده . برگ
a
224 ص 491 - س 25 :
« نصر بن احمد صاحب خراسان بود و مردى را به عاملى به بلخ فرستاد و حاجبى خويش به مردى داد نام او طغباج . . . » دربارهء اين طغباج ، حاجب نصر بن احمد چيزى در متنهاى معتبر تاريخى نيافتم .
ص 493 - س 6 به بعد :
حكايت محمد بن نصر المروزى فقيه و اسماعيل بن احمد و بزرگداشت اسماعيل ، فقيه را در تاريخ كامل ابن اثير مىبينيم :
در « كامل » ابن اثير نيز حكايت از زبان ابو الفضل محمد بن عبد الله بلعمى نقل شده است و مىگويد كه از امير ابو ابراهيم اسماعيل بن احمد شنيدم . . . كه برادرم اسحاق در كنارم نشست و ابو عبد الله نصر فقيه شافعى وارد شد . من براى احترام علم و دين او برخاستم . . . الخ » ترجمهء كامل ابن اثير . عباس خليلى . ج 12 . ص 136 ص 493 - س 27 :
دنبالهء عبارت در متن چاپى افتاده است :
« . . . ميان من و او . پس يك روز ايشان را دشنام داد و من حاضر بودم و ميان من و او خصومتى برفت و درهم افتاديم و من باز گرديدم و . . . »
ص 495 - س 4 :
« على بن عيسى » مذكور در باب پنجاه و چهارم متن ما ، بدرستى شناخته نيست . دو على بن عيسى كه نامدارند مىشناسيم : على بن عيسى بن ماهان كه فرستادهء