من و تو و اين دو فرزند و اين خفته يعنى على بن ابى طالب در يك جايگاه خواهيم بود روز قيامت
a
56
I
.
( 1 ) آوردهاند كه رسول عليه السلام از سفرى باز آمد ، پس در پيش فاطمه رفت و پردهاى ديد آويخته . گفت : يا فاطمه ، اگر خواهى كه خداى تعالى ترا بپوشاند روز قيامت ، اين پرده به من ده .
پس فاطمه به دو داد و رسول عليه السلام آن پرده بيرون آورد و يك گز يك گز مىدريد و به مردمان مىداد . جعفر بن محمد الصادق روايت مىكند از پدر خويش از جد خويش كه رسول صلى اللّه عليه به سراى فاطمه رفت و آنجا چيزى طلب مىكرد و ايشان را محتاج ديد به چيزى . پس باز نگريست و فاطمه را گفت : مگر پيش شما چيزى باشد ؟ فاطمه گفت : رسول خدا از ما داناتر است و آنچه در خانهء ما است . ( 2 ) و حسن و حسين در آمدند و چيزى طلب كردند . رسول عليه السلام برخاست و دو ركعت نماز بكرد . پس برخاست و در خانهاى كوچك رفت از آن ما ، و آنجا دو ركعت نماز بكرد و از آنجا طبقى بيرون آورد بر آنجا خرماى حجاز و ميويز طايف و كعك شام و پيش ما بنهاد . ما بخورديم و هر وقت كه ما از آنجا چيزى برمىداشتيم ، در حال عوض آن به جاى باز مىآمد . پس سائلى بيامد و دستورى خواست و رسول عليه السلام او را باز زد و زجر كرد .
فاطمه گفت : اى پدر ، به خدا كه تو هرگز مسكين را باز نزدهاى ؟
رسول عليه السلام خاموش گشت . پس سائل يك بار ديگر سؤال كرد و رسول او را زجر كرد . فاطمه يك بار ديگر آن كلمه باز گفت .
( 3 ) پس رسول عليه السلام گفت : يا فاطمه ، مىدانى كه اين سائل كيست ؟ گفت : نه . گفت : ابليس است ، پنهان بيامده است تا ميوههاى بهشت بخورد ، و خداى تعالى روزى او نكرده است . اين طبقى است كه جبرئيل عليه السلام به من آورده است از بهشت .
پس طبق برداشته شد .