رسول عليه السلام چون از سفرى باز آمدى اول در پيش فاطمه رفتى . پس يك بار از سفرى باز آمد و در رفت . فاطمه دو گوشوار كرده بود و گردن بندى و جفتى دست افرنجن از نقره و پردهاى از براى در خانه . چون رسول عليه السلام آن بديد ، ساعتى نيك توقف كرد و بيرون رفت و اثر خشم بر رويش پيدا بود ، تا بر منبر نشست ، و فاطمه دانست كه آن خشم از براى او است از آنچه رسول عليه السلام ديده بود . هر دو گوشوار بيرون كرد و گردن بند و دو دست افرنجن و آن پرده برگرفت و همه را بفرستاد به نزديك رسول عليه السلام و گفت : يا رسول اللّه ، اين جمله به صدقه ده .
( 1 ) چون اين خبر پيش رسول عليه السلام آوردند ، گفت : پدر فداى او باد سه بار و گفت :
ليست الدنيا من محمد و لا من آل محمد و لو كانت الدنيا تعدل عند اللّه جناح بعوضة ما سقى كافرا شربة ماء .
گفت : دنيا نيست محمد را و نه آل محمد را ، و اگر دنيا برابر بودى نزد خداى تعالى به پر پشهاى هرگز كافرى را يك شربت آب ندادى . پس ، رسول عليه السلام برخاست و در رفت و فاطمه را بديد .
قال على بن ابى - طالب رضى اللّه عنه زارنا رسول اللّه صلى اللّه عليه فبات عندنا و الحسن و الحسين نائمين فاستسقى الحسن فقام رسول اللّه صلى اللّه عليه الى قربة فجعل يسكبها فى القدح ثم جعل يسقيه فتناول الحسين فمنعه و بدأ بالحسن قالت فاطمة يا رسول اللّه كانه احب اليك قال انما استسقانى اولا ثم قال صلى اللّه عليه انى و اياك و هذين و هذا الراقد يعنى عليا فى مكان واحد يوم القيمة .
( 2 ) على بن ابى طالب رضى اللّه عنه گفت : رسول عليه السلام به زيارت ما آمد و شب آنجا بخفت ، و حسن و حسين خفته بودند . پس در شب حسن آب خواست .
رسول عليه السلام برخاست و مشكى آب بود از آن پارهاى در قدحى ريخت و خواست كه به حسن دهد . حسين دست فرا كرد كه آب فرا گيرد . رسول عليه السلام او را منع كرد و ابتدا به حسن داد .
فاطمه گفت : يا رسول اللّه ، گوئى حسن را دوستر مىدارى ؟ رسول عليه السلام گفت : حسن اول آب خواست از من . پس گفت يا فاطمه ،
شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 436
مساهمون: عبد الملك الخركوشي النيسابوري
ص٤٣٦