تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
نزديك رسول عليه السلام و گفتند پسر ما را به بردگى بياورده‌اند ما مىخواهيم كه بهايش از ما بستانى . رسول عليه السلام گفت : من بهانستانم ، او را مخير كرديم اگر با شما خواهد كه بيايد بى بها روا باشد . پدر و مادرش بسيار الحاح كردند كه زيد با ايشان برود . زيد قبول نكرد و اختيار خدمت رسول كرد عليه السلام اين حال پيش از مبعث رسول بود عليه السلام و رسول زيد را به فرزندى قبول كرده بود و او را پسر رسول خواندندى تا آنگه كه خداى تعالى اين آيت بفرستاد كه ادعوهم لابائهم هو اقسط عند الله . گفت ايشان را به پدر بازخوانيد كه آن راست‌تر باشد نزديك خداى تعالى . پس زيد را مولى رسول عليه السلام خواندندى تا آنگه كه امير لشكرش گردانيده بود و شهيد شد در سنه ثمان ، و او را پنجاه و پنج سال بود . ( 1 ) و اسامة بن زيد بن حارثه مادرش ام ايمن بود حاضنهء رسول عليه السلام . و رسول فاطمه بنت قيس را به اسامه داد به نكاح و ازو دو پسر بياورد محمد و حسن پسران اسامه ( 2 ) و ايمن بن عبيد الله الخزرجى فرزند ام ايمن بود و ايمن را پسرى بود نام او جبير . ( 3 ) و از جملهء بندگان رسول ابو رافع بود و نامش اسلم از آن عباس بود به رسول عليه السلام بخشيدش ، و چون عباس اسلام آورد ابو رافع بشارت آورد به رسول عليه السلام به اسلام عباس رسول ابو رافع را آزاد كرد و كنيزك خود را سلمى نام به نكاح به دو داد . و ازو عبيد اللّه بن رافع بزاد . و او كاتب امير المؤمنين على بن ابى طالب بود رضى الله عنه در ايام خلافت او . ( 4 ) و سفينه بندهء رسول عليه السلام نامش رياح بود و گفته‌اند مهران نام بود و كنيتش ابو عبد الرحمن . رسول عليه السلام او را سفينه خواند آن روز كه در سفرى بود در خدمت رسول و جماعتى صحابه قماشات و امتعهء بسيار به دو داده بودند و او برگرفته و مىبرد . رسول عليه السلام او را گفت : تو سفينه‌اى كه رخت همه برگرفته‌اى و او غلامى سيه بود . رسول عليه السلام