ما متمشى نگردد چه ما را قدرت قتل محمد نيست ابو جهل گفت من او را بقتل آرم غاية الامر اگر بنو عبد المطلب خواهند مرا در عوض او بكشند و الا بگذارند . قريش گفتند اگر تو محمّد را بقتل رسانى معروف اهل بوادى و صحارى گردى بلكه در عرب و عجم مشتهر اهل عالم شوى و در محافل و مذاكر ذكر ترا بر جميع دلاوران مقدم دارند ابو جهل بعد از استماع اين سخنان بر قتل آن نبى الاكرم مصمم گرديد و گفت محمد در هنگام طواف بيت الله الحرام طول در سجود در حول كعبه بسيار مىكند چون سر به سجده گذارد من بيك سنگ نام و ننگ او درهم شكنم و كار او ساخته به خاك او را يكسان گردانم آن طايفه مضل ابو جهل را بر قتل حضرت خاتم الرسل ترغيب و تحريص بسيار كردند .
چون حضرت رسول بطواف بيت الله الحرام آمده بعد از اتمام اشواط سبعه به ، نماز مشغول شد و سر به سجده گذاشته بذكر حضرت معبود طول در سجود نمود و ابو جهل از دور منتظر فرصت وقت بود چون ديد كه آن رسول ايزد معبود در سجود است سنگ برداشت و بىلبث و درنگ خود را بالاى سر آن نبى ، با جود و فرهنگ رسانيده و خواست كه آن حجر را بر سر مبارك آن رسول ايزد اكبر زند ديد شير دهان واكرده از مقابل آن سيد القبائل متوجه او گشته نزديك است كه خود را به او رساند ابو جهل چون حال بدان منوال ديد بلرزه درآمد و از روى خوف و تحير آن سنگ بينداخت قضا را آن حجر در پاى آن كافر متحير آمد و مجروح گردانيده خون روان شد متغير اللون و عرق آلوده بسرعت تمام خود را به آن لئام رسانيد اصحابش چون او را در كمال حيرت و اضطراب ديدند گفتند يا عمرو هرگز مثل امروز مر ترا تعب و مضطر نديديم
الاحتجاج ( فارسي ) — صفحة 350
مساهمون: أحمد بن علي الطبرسي
ص٣٥٠