عمر بن عبد العزيز گفت : راست گفتى و خوب هم گفتى من شهادت مىدهم كه اين معجزه را شنيدم و آن را حفظ كردهام ، آنگاه به شوهر آن زن گفت : دست زن خود را بگير و برو ، اگر پدر او مزاحم تو شد بينى او را به خاك بمال ، بعد از آن گفت : اى فرزندان عبد مناف به خدا قسم ما نسبت به آنچه كه ديگران ميدانند جاهل نيستيم و راجع به احكام دين خود كور نيستيم ، ولى همانطور كه اولى گفت :
تصيدت الدنيا رجالا بفخها * فلم يدركوا خيرا بل استقبحوا الشرا
و اعماهم حب الهوى و اصمهم * فلم يدركوا الا الخسارة و الوزرا
گويند : در آن مجلس كأنّ بني اميّه را سنگ لقمه شده بود . و آن مرد هم با زن خود خارج شدند ، و عمر براى ميمون بن مهران نوشت سلام عليك من خداى بىهمتا را حمد ميكنم ، اما بعد : من كلام تو را فهميدم و از ورود آن دو مرد و يك زن آگاه شدم ، خدا قسم آن مرد را تصديق نمود و آن را قسم راستى قرار داد و نكاح او را ثابت كرد و تو هم به اين مسأله يقين داشته باش و به آن عمل كن و السلام عليك و رحمت اللَّه و بركاته .
( فصل سى و ششم : ) ( مدحى در بارهء ابراهيم بن عبد اللَّه بن الحسن بن الحسن عليهم السلام )
اقول لبسام عليه جلالة * غدا اريحيا عاشقا للمكارم .
من الفاطميين الدعاة الى الهدى * سراج لعين او سرور لعادم
إذا بلغ الرأى المشورة فاستعن * برأى صديق او اشارة حازم
و لا تجعل الشورى عليك غضاضة * فان الخوافى قوة للقوادم
و ما خير كف امسك الغل اختها * و ما خير سيف لم يؤيد بقائم
دخل الهوينا للضعيف و لا تكن * نئوما فان الحزم ليس بنائم