به زودى اهل مكّه از مكّه خارج ميشوند و بعد از آنها تحولى در كار نخواهد بود مگر يك مختصرى تا اينكه ( دوباره ) پناهنده و مايل بمكّه شوند ، آنگاه از مكه خارج ميشوند و ابدا بر نميگردند .
( باب سى و پنجم : ) ابو سالم ميگويد : ما در كوفه با امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام بوديم ، يكى از روزها كه ما در خدمت او بوديم فرمود :
كدام سبط از اسباط است كه براى حق قتال مىكند تا حق را اقامه كند ولى حق اقامه نخواهد شد و امر خلافت براى آنها ( بنى اميّه ) خواهد بود و موقعى كه ( بنى اميّه ) زياد شدند و به دنيا رغبت پيدا كردند و قربانى خود را كشتند خدا قومى را از مشرق ميفرستد تا آنها را يكى يكى شماره كند و بكشد .
به خدا قسم كه آنها يك سال سلطنت نميكنند مگر اينكه ما دو سال سلطنت ميكنيم و آنها دو سال سلطنت نميكنند مگر اينكه ما چهار سال خواهيم سلطنت كرد ، راوى گويد : بعضى از ياران خود گفتم : جاى ماندن ما نيست زيرا على عليه السّلام ميگويد : امر خلافت براى بنى اميّه خواهد بود ، ياران من گفتند : پس ديگر چيزى در كار نيست آنگاه از آن حضرت اجازه گرفتيم براى مصر ، آن بزرگوار بهر كسى كه خواست اجازه داد و بهر كدام از آنها دو هزار درهم داد و عدهاى هم با آن حضرت ماندند .
( باب سى و ششم : ) حرث بن سويد از على بن ابى طالب عليه السّلام روايت كرده كه فرمود :
اسلام بطورى ضعيف و ناقص مىشود كه نميتوان گفت :
لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ *
،