3 - كيفيت و صفت او شناخته شود .
4 - دانسته شود كه چرا و به چه علت اين گونه است ؟
در ميان اين شناختها ، انسان تنها مىتواند بداند كه او هست و وجود دارد .
اگر بپرسيم : او چگونه و چيست ؟ جوابى نمىيابيم ؛ زيرا شناخت كنه او ممتنع است . و كمال معرفت با اوست .
اگر از دليل و سبب او بپرسيم در واقع او را از صفت آفرينشگرى انداختهايم ؛ زيرا او - جلّ و علا - علت و سبب هر چيزى است و هيچ چيز علّت او نمىتواند باشد . وانگهى دانش و شناخت انسان به اينكه او موجود است هيچ تلازمى با شناخت ماهيت و كيفيت او ندارد . چنان كه اگر انسان نفسش را شناخت لازم نيست كه حتما ماهيت و كيفيت آن را نيز بشناسد ، امور روحانى و لطيف نيز همين گونه است .
اگر گفته شود : از قصور علم به او ، او را چنان وصف مىكنيد كه گويى اصلا معلوم نيست .
پاسخ داده مىشود : او از آن جهت كه عقل بخواهد به كنه او برسد و بر او احاطه يابد چنين است ولى از جانب ديگر اگر با دلايل درست و كافى استدلال شود از هر نزديكى نزديكتر مىشود . او از سويى گويى كه واضح و پيداست و بر كسى پوشيده نيست و از سوى ديگر گويى چنان غامض و پيچيده و مخفى است كه كسى آن را در نمىيابد . عقل نيز چنين است : با شواهد و دلايل روشن ظاهر است ولى خود به خود از ديدهها پوشيده است .
التوحيد ( شگفتيهاى آفرينش ) ( فارسى ) — صفحة 167
مساهمون: المفضل بن عمر الجعفي
ص١٦٧