دارد امّا از ديدن دلايل حكمت در آفرينش كور است . كار آفرينش جهان را توأم با خطا و لغزش و ناصوابى مىپندارد و آفرينشگر بلند مرتبه ، حكيم و كريم را به جهل نسبت مىدهد !
[ انتقاد « معطّله » كه چرا چيزى كه در عقل نيايد حس نشود ! ! ]
در شگفت آى از گروه معطّله كه خواستند چيزى را حس كنند كه عقل نيز به درك آن موفق نمىشود . هنگامى كه نتوانستند آن را درك كنند ، به جحد و انكار و تكذيب پرداختند و گفتند : چرا با عقل هم ادراك نمىشود ؟
پاسخ داده شد : زيرا او از عقل و انديشه برتر است ، چنان كه چشم چيزى را كه برتر از آن است درك نمىتواند كرد . اگر سنگى را در هوا ببينى مىدانى كه كسى آن را در هوا انداخته است . اين اعتقاد از چشم نيست بلكه عقل حكم به آن مىكند ؛ زيرا عقل آن را تشخيص داده است و عقل حكم مىكند كه يك سنگ خود به خود به هوا پرتاب نمىشود . نمىبينى كه ديدگان از مرز و حدّ خود نمىگذرند ؟ پس عقل نيز در شناخت آفرينش ناتوان است و از حدّ خود نمىگذرد امّا انسان او را با عقلى اقرار مىكند و در مىيابد كه مىداند چيزى هست ولى ديدنى نيست و هيچ حسى آن را درك نمىكند .
[ عقل ، خداى را با شناخت اقرارى در مىيابد ، نه احاطهاى ]
بر اين اساس مىگوييم : عقل آفرينشگر را چنان مىشناسند كه او را وادار به اقرار مىكند و نه چنان كه به او احاطه پيدا كند .
اگر بگويند : چگونه بندهء ضعيف را مكلف ساخته كه به عقل لطيف او را