ضلال است . در حالى كه در حديث صحيحى از رسول خدا ( ص ) روايت شده است ، مدعى بايد بيّنه آورد و كسى كه منكر است بايد سوگند ياد كند .
رشيد گفت : واى بر شما ، در كتاب خدا چيزى كه اين سخن را ثابت كند موجود نيست .
ابو عبد الله هر چه گفته است از كتاب خدا گرفته و از اين طريق نيز آن را اثبات مىكند .
هارون در پى مالك بن انس فرستاد تا وى را آوردند ، پس از اين كه مالك آمد ، هارون گفت : يا ابو عبد الله ، ياران ما فقط در مورد ديه با تو به مخالفت برخاستهاند ، آنان را روشن و دلايل خود را بر آنها اقامه كن ، من نيز با تو هستم .
مالك گفت : يا امير المؤمنين ، آنچه از قرآن مىتوان در مورد قسامه استفاده كرد آن است كه قرآن مىفرمايد : وقتى گاو را كشتيد ، آن گاو را به بدن مقتول بزنيد ، پس از آن مرده ، زنده شد و چنين گفت : فلانى مرا كشت ، موسى بن عمران نيز آن مرد را به واسطهء اين كه قاتل است كشت ، اين حكم تورات است . در آن هدايت و روشنايى نهفته است و پيامبران به آن حكم كردهاند . وقتى كه مردم اسلام آوردند ، محمد ( ص ) نيز به حكم تورات عمل كرد ، و آن در آن جايى بود كه مردى كه زنا كرده بود ، رجم شد . از انس بن مالك روايت شده است ، يهودى ، يكى از كنيزان انصار را ديد ، آن كنيز ورقههايى از طلا و نقره به همراه خود داشت . يهودى آن طلا و نقره را گرفت ، و سر آن كنيز را ميان دو سنگ گذاشت ، هر يك از مردان يهودى را كه نزديك آن زن مىآوردند سخنى نمىگفت ، تا اين كه صاحب آن كنيز آمد ، آن كنيز سخن گفت و صاحب خود را معرفى كرد ، رسول خدا نيز صاحب آن كنيز را گرفت و سرش را ميان دو سنگ گذاشت . يا امير المؤمنين اين حكم در مورد خون بها بود . اما در مورد قسامه ، آن سنت رسول خدا ( ص ) بوده است و خلفا نيز به آن رضايت دادهاند .
پس از آن مالك گفت : يا امير المؤمنين ، پدر تو همچون كه تو اكنون در پى من فرستادهاى روزى در پى من فرستاد و آن روايتى را كه در مورد مدينه براى تو روايت كردم براى پدرت نيز روايت كردم .
هارون گفت : آن پدرم بود و من پسر او هستم . به زودى آنچه را كه پدرم انجام داد من نيز انجام خواهم داد . از اين روى هارون فرمان داد تا مقدار زيادى درهم و دينار ميان مردم مدينه تقسيم كنند . بيشتر از آنچه مهدى داده بود . در آن روز ابو يوسف قاضى نيز همراه هارون بود ، وى درخواست كرد تا هارون وى را نيز در كنار مالك جاى دهد تا با او در مورد فقه سخن بگويد ، رشيد به مالك گفت : يا ابو عبد الله ، با ابو يوسف سخن بگو . ولى مالك از اين
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس ) — صفحة 382
مساهمون: ابن قتيبة الدينوري
ص٣٨٢