سخنان طاوس يمانى به سليمان در مكه
رجاء بن حيوه ، طاوس يمانى را در حال نماز در مسجد الحرام مشاهده كرد ، رجاء ، به سوى سليمان بن عبد الملك كه در آن موقع در مكه حج مىگذاشت آمد و گفت : من طاوس را در مسجد ديدم ، آيا مىخواهى به سوى او به روى ؟
سليمان گفت : آرى .
رجاء گفت : يا امير المؤمنين وقتى نزد او رفتى ، از او در مورد چيزى پرسش نكن ، بگذار تا او سخن بگويد .
وقتى كه طاوس آمد ، مدتى سكوت كرد تا اين كه گفت : اولين چيزى كه آفريده شد چه بود ؟
گفتيم : نمىدانيم .
طاوس گفت : قلم .
طاوس گفت : آيا مىدانيد اولين چيزى كه نوشته شد ، بسم الله الرحمن الرحيم بود . پس از آن مقدار خير و شر آن را تا روز قيامت نوشت . سپس پرسيد : آيا مىدانيد بدترين موجود نزد خدا چيست ؟
گفتيم : نمىدانيم .
طاوس گفت : بدترين موجود نزد خدا بندهاى است كه خداوند او را در پادشاهى خود شريك كند ، ولى او به گناه رفتار كند . آن گاه طاوس به رجاء گفت : خانه را براى من تاريك گردان . مدتى نگذشت تا اين كه طاوس فرار كرد و ديگر كسى او را نديد .
رجاء گفت : سليمان را ديدم كه سر خود را به شدت مىخاراند تا جايى كه ترسيدم به وسيلهء ناخنهاى خود پوست سرش را بكند .
سخنان ابو حازم به سليمان
يحيى بن مغيره از عبد الجبار بن عبد العزيز بن ابى حازم روايت مىكند ، زمانى كه سليمان حج به جاى آورد ، براى زيارت قبر رسول خدا ( ص ) وارد مدينه شد ، ابن شهاب زهير و رجاء بن حيوه با او بودند . او مدت سه روز در مدينه ماند . سليمان از اطرافيان خود پرسيد ، آيا اين جا كسى هست كه اصحاب رسول خدا ( ص ) را دريافته باشد ؟ در پاسخ وى گفتند : آرى ، كسى