ريان گويد : سليمان از شنيدن اين سخنان تعجب كرد و از آن پس موسى نزد سليمان از جايگاه ويژهاى برخوردار شد .
در سال 98 سليمان تصميم گرفت اعمال حج به جاى آورد . به موسى فرمان داد تا به عدهاى به مكه آيد . موسى در پاسخ وى گفت : من ضعيف و ناتوانم . سليمان نيز سى خدمتكار براى موسى فرستاد ، تا اين كه موسى به حج آمد و همراه موسى اعمال حج را به جا آورد .
روزى سليمان ، موسى را فرا خواند ولى موسى آواى سليمان را نشنيد ، مردى به موسى گفت : خدا تو را ببخشايد ، آيا آواى امير المؤمنين را نمىشنوى ، مىترسم امير المؤمنين خشمگين شود .
موسى گفت : اگر عبد الملك و يا ولدى بود شايد ، ولى او همچون كودكى است كه زود خشنود مىشود ، چنان كه خواهى ديد . موسى نزد سليمان آمد .
سليمان گفت : موسى كجا بودى ؟
موسى گفت : يا امير المؤمنين چهار پايان ما و شما كجايند ؟ من از آن موقع كه امير المؤمنين من را فرا خوانده است در سختى و مشقت هستم .
مرد نزد موسى آمد ، موسى به او گفت : چگونه ديدى ؟
مرد گفت : تو او را بهتر مىشناسى .
موسى روزى به عدهاى از معتمدين خود گفت : مردى كه نام او به شرق و غرب رسيده است خواهد مرد . چند روز نگذشته بود كه خبر آوردند موسى بن نصير درگذشته است . پس از آن سليمان بر وى نماز خواند و او را دفن كردند ، خدا او را رحمت كند .
روزى موسى سوار بر مركب خود مىگذشت ، وى قدى بلند داشت و پاهايش بر روى زمين كشيده مىشد . دو مرد قريشى او را ديدند و گفتند : اى شيخ ، برگرد .
موسى سخن آن دو نفر را شنيد و گفت : شما كى هستيد ؟
آنان خود را معرفى كردند .
موسى گفت : به خدا سوگند ، مادران شما از بخششهاى من شما را شير دادهاند .
آن دو مرد گفتند : تو چه كسى هستى ؟
موسى گفت : من موسى بن نصيرم .
آن دو مرد گفتند : آفرين بر تو ، درست گفتى و نيكى كردى . به خدا سوگند تو را نشناختيم .
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس ) — صفحة 309
مساهمون: ابن قتيبة الدينوري
ص٣٠٩