سليمان گفت : بلى ، آن را بردار .
موسى نيز برخاست و سر فرزندش را برداشت و در پارچهاى كه به همراه خود داشت قرار داد و آن را نيز در ميان سفرهاى پيچيد .
خالد بن ريان گفت : موسى ! پيراهنت را جمع كن .
موسى آگاه شد و گفت : خالد ! تو را چه به اين كار ؟
سليمان گفت : او را رها كن ، آنچه با او كرديم ، او را بس است .
وقتى كه موسى رفت ، سليمان گفت : او را رها كن ، او همچنان كسانى را دارد كه يارىاش كنند . موسى رو به حبيب بن ابى عبيده كرد و با او سخنان درشتى گفت .
پس از مدتى سليمان از كارهاى عبد العزيز به صورت حقيقى آگاه شد ، و دريافت كه آن سخنچينىها باطل بوده و عبد العزيز در پى خلع امير المؤمنين نبوده است ، گروهى را نزد موسى فرستاد و از او خواست تا نيازهاى خود را بيان كند ، و از طرف ديگر جريمههايى را كه بر موسى بسته بود بخشيد .
روزى موسى نزد سليمان آمد در حالى كه سليمان بر پشت بام رفته بود تا هلال اول ماه را ببيند . سليمان با ديدن موسى گفت : اگر از او بپرسيد ، شما را از ديدن ماه با خبر خواهد ساخت .
وقتى كه موسى نزديك آمد و سلام كرد ، سليمان گفت : آيا هلال را ديدى ؟
موسى گفت : آرى يا امير المؤمنين . و با دست اشاره به ماه كرد ، مردم نيز به همان قسمت كه موسى اشاره كرد نگاه كردند و هلال ماه را ديدند .
وقتى كه موسى نشست گفت : به خدا سوگند من از هيچ يك از شما تيزبينتر نيستم ، ليكن از همهء شما آگاهترم . موسى بيرون رفت ، يزيد بن مهلب او را ديد .
يزيد گفت : يا ابو عبد الرحمن ، تو زيركترين مردم هستى ، بيا تا دست تو را در دست سليمان بگذارم .
موسى گفت : ابو خالد ، آيا نمىدانى كه هدهد وقتى كه در آسمان پرواز مىكند آب را مىبيند . آيا با وجود اين كه پسرم را كشته است او را بپذيرم و با او همكارى كنم ؟ تو و سليمان همچون يك ديگر هستيد . سليمان روزى بيرون رفت در حالى كه خود را به انواع زيور و زينت آراسته بود ، موسى بن نصير نيز با او بود ، حدود هزار رأس گوسفند كه به عنوان غنيمت آورده شده بود ، از روبروى آنان در حركت بود ، سليمان با ديدن آنها تعجب كرد ، رو به موسى كرد و گفت : آيا هرگز همچون گوسفندانى ديدهاى ؟
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس ) — صفحة 306
مساهمون: ابن قتيبة الدينوري
ص٣٠٦