تاكنون نديده است . از من پيروى كنيد و اين انديشه را رها سازيد . ولى آنان نپذيرفتند و همچنان بر رأى خود مصر و خواهان كشته شدن عبد العزيز بودند .
عبد العزيز براى نماز صبح به مسجد رفت ، و داخل محراب شد ، قرآن مىخواند كه ناگهان حبيب بن ابى عبيده ضربهاى به وى زد . ضربهء حبيب چندان كارى نبود ولى عبد العزيز ترسيد . پس از لحظهاى ابن وعله تميمى با ضربهاى وى را به قتل رسانيد . وقتى كه صبح شد و مردم آگاه شدند ، اين كار را تأييد نكردند ، تا اين كه نامهء سليمان را براى آنان خواندند ، اما مردم اندلس آن را نپذيرفتند . عبد الله بن عبد الرحمن فافقى بر آنان حاكم شد ، و حبيب بن ابى عبيده به همراه سر عبد العزيز بن موسى نزد سليمان رفت .
آوردن سر عبد العزيز بن موسى نزد سليمان
سليمان وقتى از وارد شدن نمايندگان خود به اندلس و انجام دادن وظيفه آنان آگاه شد ، عبد الله بن موسى را به تاريخ ذى الحجه سال 98 از افريقا ، طنجه و سوس بر كنار كرد .
فرستادگان سليمان به دمشق برگشتند . موسى بن نصير از كشته شدن فرزندش عبد العزيز آگاهى نداشت . و هنگامى كه نزد سليمان آمد ، سر فرزندش را روبروى وى گذاشتند ، سليمان به او گفت : آيا اين سر را مىشناسى ؟
موسى گفت : آرى ، مىشناسم . اين سر عبد العزيز بن موسى است .
موسى پس از آن برخاست و پس از ستايش پروردگار چنين گفت : يا امير المؤمنين ، اين سر عبد العزيز است كه روبروى توست . خدا او را رحمت كند ، به خدا سوگند ، او همواره روزهدار بود و شبها نماز خوان ، خدا و رسول او را دوست مىداشت و از امير المؤمنين پيروى مىكرد ، بر كسانى كه حاكم آنان بود مهربان بود . عبد العزيز به ديدار خدا رفت و اميد آن دارم كه گناهان او بخشوده شود . به خدا سوگند نه دوستدار دنيا بود و نه از مرگ مىترسيد . او عبد الملك ، عبد العزيز و وليد را بزرگ مىداشت و دوست مىداشتم تو نيز با او اين چنين رفتار مىكردى .
سليمان گفت : پسر تو از دين خارج شده بود و ميان مسلمانان جدايى افكنده بود ، و در بر كنارى امير المؤمنين حريص بود ، اى پير بىخرد صبر كن .
موسى گفت : به خدا سوگند بىخرد نيستم و هيچ گاه از حق و درستى دورى نكردهام ، من همان را مىگويم كه آن بنده نيكو مىگفت : « اكنون براى من صبر جميل بهتر است و خداست كه در اين باره از او يارى بايد خواست » ( يوسف ، آيهء 18 ) . يا امير المؤمنين آيا اجازه مىدهى ، سر او را با خود ببرم .