حجاج : من مىخندم .
سعيد : خداوند موجودات گوناگونى آفريده است .
حجاج : آيا چيزى از لهو و لعب مىدانى ؟
سعيد : چيزى نمىدانم .
حجاج دستور داد تا نى و عود بياورند . وقتى كه نى زدند و عود نواختند ، سعيد آغاز به گريه كرد .
حجاج : چه چيزى تو را به گريه انداخت ؟
سعيد : حجاج كار بزرگى را به يادم آوردى .
حجاج : چه شد كه اينها را ديدى ؟
سعيد : اين آواز آدمى را به ياد دميدن در صور مىاندازد . اما اين دو [ عود و نى ] به همراه تو در روز قيامت محشور مىشوند ، عود سخن حقى را به تو مىرساند .
حجاج : تو را مىكشم .
سعيد : از مرگ نمىترسم .
حجاج : آيا من از خدا نزد تو محبوبتر هستم ؟
سعيد : به خدا سوگند هيچ كس را بر خداى خود ترجيح نمىدهم .
حجاج : من پيشواى مردم هستم و تو پيشواى تفرقه و جدايى .
سعيد : من همراه مردم هستم ليكن قضاى الهى بازگشت ندارد .
حجاج : چگونه است كه نزد امير المؤمنين برويم .
سعيد : من چنين نظرى ندارم .
حجاج فرمان داد تا طلا و نقره و انواع اشياء گران قيمت بياورند .
سعيد : اينها زيبا هستند به شرطى كه . . .
حجاج : به چه شرطى ؟
سعيد : اين كه آخرت خريدارى شود .
حجاج : آيا دوست دارى مقدارى از اينها از آن تو بود ؟
سعيد : چيزى كه خدا دوست ندارد من نيز دوست ندارم .
حجاج : واى بر تو .
سعيد : بدبخت كسى است كه بهشت را رها كند و سوى آتش برود .
حجاج : او را ببريد و بكشيد .
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس ) — صفحة 267
مساهمون: ابن قتيبة الدينوري
ص٢٦٧