گويند عبد الملك سجدهء شكر به جا آورد ، عبيد الله خواست تا عبد الملك را بكشد ، عبد الملك وقتى كه سر خود را از سجده برداشت به عبيد الله گفت : اگر كار نيك تو در حق من نبود ، به خدا سوگند هر چه زودتر تو را به مصعب ملحق مىكردم .
گويند ، مردم با عبد الملك بيعت كردند ، و وقتى كه وارد كوفه شد مردم كوفه نيز با وى بيعت كردند .
جنگ عبد الله بن زبير و كشته شدن وى
وقتى كه بيعت مردم عراق با عبد الملك به پايان رسيد ، حجاج بن يوسف نزد عبد الملك آمد و گفت : يا امير المؤمنين ، من در خواب ديدهام كه پوست عبد الله بن زبير را كندهام .
عبد الملك به حجاج گفت : به سوى عبد الله حركت كن .
حجاج به همراهى يك هزار و پانصد مرد از مردم شام بيرون رفت ، تا اين كه در طائف فرود آمد و عبد الملك همواره افرادى را به سوى حجاج مىفرستاد ، تا جايى كه گمان مىرفت وى با آن عده مىتواند با عبد الله بن زبير روبرو شود . در ذى قعدهء سال 72 حجاج از طائف بيرون رفت ، در منى فرود آمد و همراه مردم حج را به جاى آورد در حالى كه عبد الله بن زبير در مكه در محاصره بود . حجاج منجنيقها را بر روى كوه ابو قبيس نصب كرد و از آن جا مردم مكه را هدف سنگ قرار مىداد .
عبد الله بن زبير در شبى كه فرداى آن كشته شد مردم قريش را گرد آورد و گفت : نظر شما چيست ؟
مردى گفت : به خدا سوگند تا جنگ باشد همراه تو مىجنگيم . اگر همراه تو باشيم مرگ را در خواهيم يافت در اين صورت به يكى از پيروزيهاى زير مىرسيم ، يا اين كه به ما اجازه مىدهى براى تو و خود امان بگيريم و يا اين كه امان مىگيرى از اين جا بيرون رويم .
عبد الله گفت : به خدا سوگند با خداى خود پيمان بستهام بيعت با كسى را كه با من بيعت كرده است نشكنم .
مردى ديگر گفت : نامهاى براى عبد الملك بفرست .
عبد الله گفت : چگونه ؟ آيا بنويسم از عبد الله امير المؤمنين ، به خدا سوگند او هرگز از من نخواهد پذيرفت . يا اين كه بنويسم ، براى عبد الملك امير المؤمنين از عبد الله بن زبير ، به خدا سوگند ، اگر آسمان بر زمين افتد ، براى من بهتر است تا چنين بنويسم .
عروه برادر عبد الله گفت : يا امير المؤمنين ، خداوند براى تو الگو و اسوهاى قرار داده است