عبد الملك چند ماهى كه در محاصره بود دست به كارى نزد ، تا اين كه با عمرو بن سعيد از در مصالحه در آمد و عهد كرد پس از وى عمرو بن سعيد به عنوان خليفه شناخته شود . دروازه گشوده شد ، عبد الملك به دنبال عمرو بن سعيد فرستاد و از او خواست تا حقوق لشكريان را بپردازد .
عمرو بن سعيد گفت : اگر تو لشكرى دارى ما نيز لشكرى داريم .
عبد الملك در پاسخ وى گفت : تو نيز براى لشكر خود هر چه مىخواهى بردار .
كشته شدن عمرو بن سعيد توسط عبد الملك
ابو معشر گويد وقتى كه عبد الملك و عمرو بن سعيد با يك ديگر صلح كردند ، عبد الملك در پى عمرو بن سعيد فرستاد .
همسر عمرو به او گفت : به نزد او نرو ، من از او بر تو مىترسم ، بوى خون ريخته شده را استشمام مىكنم .
عمرو به همراه چهار هزار نگهبان مسلح به در قصر سبز دمشق رسيدند . همراهيان عمرو به او گفتند : وقتى نزد عبد الملك رسيدى و احتياج به كمك داشتى صداى خود را بلند كن .
عمرو گفت : اگر صداى مرا نشنيديد ، وقتى كه خورشيد در حال غروب بود و من نيامدم شما وارد قصر بشويد . در آن صورت بدانيد كه من كشته شدهام و تا قصاص خون مرا نگرفتهايد شمشيرهاى خود را بر زمين نگذاريد . وقتى كه عمرو نزد عبد الملك رسيد ، به غلامى كه همراه خود داشت گفت : نزد يارانم برو و به آنان بگو خطرى مرا تهديد نمىكند .
عبد الملك گفت : آيا هنگام مرگ نيز حيله مىكنى ؟ و به ياران خود دستور داد عمرو را بگيرند ، پس از آن به برادرش عبد العزيز گفت تا بر گردم عمرو را بكش .
وقتى كه عبد العزيز خواست عمرو را بكشد ، عمرو به او گفت : آيا تو مرا خواهى كشت ؟
عبد العزيز او را رها كرد . عبد الملك وقتى باز گشت ، ديد عمرو نشسته است .
به برادرش گفت : چرا او را نكشتى ؟ خدا او را و مادرش را نفرين كند . عبد الملك به يكى از مردان كه در جلسه حاضر بود فرمان داد تا گردن عمرو را بزند . سر وى را داخل پارچهاى پيچيد و آن را زير تخت قرار داد .
قبيصة بن ذؤيب كه برادر شيرى عبد الملك و از فقهاى بزرگ دمشق بود ، داخل قصر شد .
عبد الملك از وى در مورد عمرو بن سعيد پرسيد . قبيصه نگاهش به پاى عمرو كه زير تخت بود افتاد . به عبد الملك گفت : گردن او را بزن .